برای آنیسای عزیزمان
تاريخ : 28 / 12 / 1392 | 23:48 | نویسنده : مامان

اسفند ماه رو خیلی دوست دارم چون علاوه بر این که تولد خودم و همسری هم تو این ماه هست وحسابی تولد بازی میشه هیاهیوی قشنگی بین مردم برای استقبال از سال جدیدو عید نوروز هست و این هوای خوب و نو نوار کردن یه جورایی به آدم روحیه میده !دیروز داشتم با خودم فکر میکردم 3 سال پیش این موقع ها همش تو سیسمونی فروشی ها میچرخیدیم و پارسال رو هم تو بنگاه دنبال خرید خونه بودیم و اما امسال برای اولین بار سال تحویل رو قراره خونه خودمون بمونیم !چند سالی که تهران بودم همیشه سال تحویل رو مهمون هفت سین خونه مامان اینا بودیم و اینه که امسال یه حس و حال دیگه ای دارم دختری هم حسابی از این حال و هوا خوشش میاد و وقتی از خونه میریم بیرون میگه :مامان چگد هوا خوبه 

امسال نسبت به سال گذشته خیلی بیشتر میفهمه و از این مراسم ها لذت میبره مامان جون براش توضیح داده عید نوروز چی هست و چکار میکنند و خلاصه حسابی آمادش کرده 

دختر خوشگل مامان کلی از خرید لباس عید لذت برده و من هم امکان نداره بیرون برم و چیزی واسه عشقم نخرم!به باباش میگه مامان همیشه واسه من اداسه(لباس)میخره !به مامان جون میگه برای تو شلوار نخرید چونکه خودت داری! پیراهن عیدش یه کوچولو چین داره آنیسا بهش میگه لباس عروس!جدیدا عاشق لباس عروس شدهقلب

دختر خوشگل مامان حس بویاییش خیلی خوبه و الانم بوی عید رو  کاملا حس کردهچشمک    

   

 

 

 رنگ آمیزی تخم مرغ ها با دستان هنرمند دختریقلب  

    

البته کمی بعد با دستان هنرمندش یکی ش رو شکوند و الانم داره یکی دیگشو نوش جان میکنهنیشخند   

این پست خیلی هول هولکی نوشته شد و فکر کنم دیگه آخرین پست سال 92 باشه دوستای گلم سال 1393 رو پیشاپیش تبریک میگم و سال خوبی رو برای همه ی شما آرزومندمماچ 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 14 / 12 / 1392 | 17:28 | نویسنده : مامان

باز هم یه آخر هفته دیگه تو رستوران شالی!  این بار یه گروه اومده بودن با کلی نی نی تقریبا هم سن و سال آنیسا و همه با هم سوار قطار شدند البته دختر ما تو واگن پسرا نشست!چشمک   

خلاصه حسابی شلوغ بازی در آوردن و شعر میخوندن و... 

 

  

  

  

  

  

اینم آنیسا خانم مامان baby !که مدام تو بغلش هست و یا داره تو دستشویی میشورتش!  

 

 دختری مامان جدیدا خیلی بد اخلاق شدهناراحت مدام در حال جیغ کشیدن هست !شنیده بودم بعضی نی نی ها تو این سن اینجوری میشن اما فکرشم نمیکردم دختر خانم و مهربون من هم اینقدر شیطون و لجباز بشه!!!خلاصه حسابی خسته ام میکنه و گاهی میمونم که چه کار باید بکنم .امیدوارم صبور تر از گذشته باشم و خیلی زود این مرحله رو پشت سر بزاریمماچ 

     خوشگل مهربونم  

وقتی بعد از اینهمه شیطنت میای و من و میبوسی و میگی آخیش چقدر مزه داد!حسابی خستگی رو از تنم بیرون میکنیقلب  گاهی وسط بازی میدویی میای منو میبوسی و میگی بزار یکم انژی بگیرماز خود راضی قلب

     دخترم تو همان مهربانی؟!!یا مهربانی همان توست؟!!

     نمیدانم...فقط میدانم بی شک باهم نسبت نزدیکی دارید.. 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 3 / 12 / 1392 | 11:22 | نویسنده : بابا علیرضا (آقا مهندس)

 

 با سلام و عرض ادب و احترام به همسر مهربان قلب و مادر فداکار

سالروز آفرینش شما بروی این کره خاکی را به شما و خانواده محترمتان (خودم و آنیسا) تبریک گفته نیشخند  و از درگاه خداوند منان سعادتمندی و عمر باعزت را برای شما و مخصوصا همسر عزیزتان آرزو داریم. همچنین به خاطر تمام فداکاریها و زحماتی که هم برای همسر بسیار خوبتان از خود راضی و هم برای دخمل بابا در طول این سال متحمل شده اید از شما کمال تشکر بعمل آمده و یه بوسه خوشکل بروی گونه حضرتعالی نثار می کنیم. تشویق

 

تمام دارایی من قلبی است که در سینه دارم و برای تو می تپد ، آن را به تو تقدیم میکنم

تولدت مبارک 

 

 

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

 

 

چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر که دنیای من شدی
 دنیای من، سارا جان تولدت مبارک 

 

 





[موضوع : تولد]
تاريخ : 27 / 11 / 1392 | 1:53 | نویسنده : مامان

بعد از علاقه زیادی که آنیسا به کتاب دورا نشون داد تصمیم گرفتم هر سه هفته یک جلد کتاب دورا رو براش بخونم و حالا داریم دومین جلد از سری ماجراهای دورا رو میخونیم

از کلمات جدید این کتاب:hello.grandma.thank you.bread.chocolate.delicious.goodbye.my mammy.house.milk.lets go هست 

از اونجایی که با آموزش مستقیم بچه ها و گذاشتن کلاس درس براشون و سوال جواب کردن بچه مخالفم(نمیدونم چرا بعضی ها وقتی میبینن زبان انگلیسی انیسا خوب هست فکر میکنند من وقت زیادی برای آموزش میزارم و کلاس درس تشکیل میدم واسش!) این کتاب رو هم باهم مثل کتاب های دیگه میخونیم بعد من از این کلمات جدید تو صحبت هامون استفاده میکنم فقط همین!اون خودش خیلی زود یاد میگیره و اصلا سوال و جوابی هم در کار نیست!حتی وقتی تو آشپزخونه هستم و آنیسا هم داره دورم میچرخه و بازی میکنه شعرهای انگلیسی رو واسه خودم زمزمه میکنم و فقط کافیه دوبار بشنوه تا دفعه بعد ببینم درست همون شعر رو داره واسه خودش میخونه!

یه روز لباس پوشیده بودیم و حاضر شده بودیم بریم بیرون اما بابای آنیسا از پشت کامپیوتر بلند نمیشد و دیگه داشتیم کلافه میشدیم که انیسا برگشت گفت بابا ببخشید ببخشید lets go! 

رفتیم رستوران و آنیسا در حین غذا خوردن میگه اوو چقدر deliciousبود! 

علاقه زیادی به این داره که تو کیف خودش پول بزاره و گاهی در بیاره به دیگران ببخشه و یا باهاشون سفارشات رنگارنگ بده! 

علاقه زیادی به زیور الات پیدا کرده به من میگه مامان چرا النگو نداری؟!النگو های پلاستیکی رو دوست نداره و میگه مامان رفتی بازار واسم النگو میخری؟! 

دختر خوشگل مامان دیگه خودش میره دسشویی و جیشش رو هم میشوره و با دسنمال توالت خودش رو خشک میکنه!حتی مسواکش رو هم خودش میزنه و خیلی هم از این بابت خوشحاله

هر وقت که کار خوبی میکنه میگه مامان من دیگه خانم شدم زودتر میرم مدرسه! 

 

انیسا 

 

انیسا 

انیسا 

آنیسا در حال دیدن پلنگ صورتی 

انیسا 

آنیسا و دوست جونش آوین قلب

انیسا 

آنیسا و دوست جونش آیلین قلب

 





[موضوع : ]
تاريخ : 30 / 10 / 1392 | 21:32 | نویسنده : مامان

دختر کوچولوی ما علاقه زیادی به عمه های مامانش داره و این علاقه کاملا دو طرفه هست و مدام دارند باهم تلفنی حرف میزنند و هر هفته هم با کادو سورپرایزش میکنن!این هفته دختری ما لوازم پزشکی کادو گرفت و اینقدر خوشحال شد و قشنگ باهاش بازی میکرد که نگو!میگه مامان فکر کنم شما مریضی و بعد از معاینه میگه خوب فهمیدم از کمرته باید آمپول بزنم!حالا دفترچه بده ... 

منم صداش میکنم خانم دکتر ...دیدین چقدر بهش میاد قلب

 

  

 

  

 

 

خانم کوچولوی ما بعد از پلنگ صورتی(یعنی در درجه اول پلنگ صورتی اولویت داره)به دورا علاقه پیدا کرده که به نظر من خیلی خیلی بهتر از پلنگ صورتی هست !کتابای دورا رو هم براش گرفتم و هرشب قبل خواب میخونم البته یکم مدل خوندنم رو عوض میکنم و از آنیسا هم کمک میخوام یعنی سبک کتابش هم همینجوریه تقریبا حالا ما هیجان انگیز ترش میکنیم و آنیسا کلی از خوندن کتاب دورا لذت میبره و کلی کلمات انگلیسی جدید تونسته یاد بگیره و از 1 تا8 رو به انگلیسی میخونه همینطور(umbrella.map.open.) رو که از کلمات جدیدی بودند که تا حالا بلد نبود و از دورا یاد گرفته

از روی کتاب   ALPHABETهم تونستم حروف رو یاد بدم خیلی خوب داره یاد میگیره هرجا که حروف A.B.Cرو ببینه میخونه و وقتی میپرسم آنیسا Aمثل ؟فوری میگه:APPLE   یا B مثل؟BANANAو یا C مثل؟  CAKE 

از بازیهای دیگه این روزامون که جنبه آموزشی هم داره اینه که من تو دفترش اشکال هندسی رو میکشم و اون گوشه هاشو رنگ میکنه خیلی خیلی این بازی رو دوست داره و مدام به همه میگه میدونید CIRCLE که گوشه نداره!OVAL گوشه نداره اما TRAINGLEسه تا گوشه داره!عزیزمه عشم یا این معلوماتشقلب

 

 

 

 

 

 یه روز خوب لب دریا...

 

 

عزیزترینم هرچی که میگذره مهربونتر و با محبت تر میشه! 

ماه پیش یه اتفاقی خیلی خیلی ناراحتم کرده بود دخترگل 2 سال و نیمه من اومد و گفت مامان ناراحت نباش من تا همیشه دوست دارم!وای که چقدر خوب فهمید !هنوز 3 سالش هم نشد!نکته مثبت این قضیه همین بود که بهم ثابت شد عزیزترینهام بهترینند!دخترم و همسرم که بینهایت حرفاش بهم آرامش دادو من با یه لبخند همه چی رو از تو ذهنم خط زدم  

بی نهایت دوستون دارمممممممممممممقلب

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 22 / 10 / 1392 | 22:09 | نویسنده : مامان

دخترک خونه ی ما 2/5 ساله شد  حالا شده یه خانم کوچولوی ناز و فوق العاده مهربون و مودب با قر و ادای دخترونه که مدام جلوی آینه داره رژ میزنه و موهاشو درست میکنه و میگه دیدین موهام چقدر بلنده!خوشگله!دیگه دیدیم هر نیم ساعت میخواد بره و آرایشش رو رفرش بکنه و بیاد !این بود که براش توضیح دادیم که رژ واسه مامان هاست و اگه بچه ها زیاد رژ بزنند لبشون زخم میشه و تا حدودی تونستیم راضیش کنیم که کمتر سراغ لوازم آرایش مامان بره! 

 

تو این مدتی که من ورزش رو شروع کردم آنیسا هم خیلی علاقه نشون میداد که با من بیاد باشگاه و مدام در حال تعریف داستان های تخیلی از باشگاه رفتن بود این بود که یه روز با یه عالمه خوراکی و تب لت و وسایل سرگرم کننده رفتیم باشگاه و دخترک رو روی نیمکت نشوندم و در حال دراز نشست بودیم که دیدم دختری اومدو پا به پای ما ورزش میکنه و میشمره123 !خلاصه کلی همه خندیدن و وقتی مربی به ما گفت 5 دور دور زمین بدوید دختری ما اولین نفری بود که با سرعت میدویید !خلاصه اون روز پا به پای ما ورزش کرد و یکمی هم قر داد و رقصید !کلی خاطر خواه پیدا کردو حسابی به همه خوش گذشت

عروسک قشنگم سرما خورد و یه دو سه باری بردیمش دکتر و هر بار که میرفتیم خیلی خانم و مودب مینشست و میزاشت دکتر گوش و دهانش رو معایینه کنه و همیشه تذکر میداد و به آقای دکتر در حین معاینه میگفت: من فقط دلاز (دراز) نمیکشم !و تا وقتی که از اتاق بیاییم بیرون تکرار میکرد  

 تو ماشین بودیم که به باباش میگه بابا در خرابه!باباش هم میگه نه عزیزم در که خراب نیست! میگه نه بابا در خرابه قبول نداری؟! 

خیلی دل نازک هست و حتی انتظار یه گوشزد رو وقتی داره کار خطر ناکی انجام میده از باباش نداره و این گوشزد ممکن باعث بشه مدتی رو با ما حرف نزنه و بعد کافیه بگیم آنیسا تا بغضش بترکه و بگه من از دست شما خیلی ناراحتمناراحت بابا دیگه دوسم نداله! 

عزیزترینم حروف انگلیسی رو تا آخر حفظ شده خیلی خوشگل و بچگونه abcd رو از حفظ میخونهبغل 

این روزها داره رنگها رو به انگلیسی یاد میگیره !یا شاید هم داریم یاد میگیریم!آخه بیشتر اوقات اونه که از من میپرسه what calor is it?!

امسال یلدا رو خونه مامان جون اینا با چند تا از دوستای خانوادگی مون گذروندیم. شب خیلی خوبی بود و اینقدر شلوغ پلوغ بودیم که اصلا نتونستم از عروسکم عکس بندازم اما قبل رفتن یه چند تایی عکس گرفته بودم  از خود راضی

  

 

 

عزیزترینم 

 30 ماهه که مادرت شده ام!

30 ماهه هرشب به تو نگاه کردم و چشاموبستم!30 ماهه که بیدار شدم تو بودی جلوی چشام. 

30 ماهه که شدم تو و کمتر سارا

30 ماهه که عاشقی کردم باتو. 30 ماهه که بوسیدمت بوییدمت و دیدمت 

  و مدهوش تو شدم 

30 ماهگیت مبارک گل قشنگم 

 

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 19 / 9 / 1392 | 22:08 | نویسنده : مامان

بله پلنگ صورتی!که این روز ها شده برنامه محبوبه دختری ما که به هیچ وجه از دیدنش سیر نمیشه!منم دیدم اولین بار به یه کارتون و شخصیتش علاقمند شده رفتم براش عروسک پلنگ صورتی خریدم!دخترک خیلی خوشحال شد و حالا دوتاشون باهم پلنگ صورتی میبینن!

 

 

 

                                                                                                                                 دیگه چیزی نمونده که آنیسای قشنگم 5\2 ساله بشه ! 

کلمات انگلیسی که تا این لحظه یاد گرفته: 

 .mam.dad.monkey.book.baby.bee.ball,sheep.cat.fish.apple.finger,head.knees.toes.eyes.mouth..nose.ears.

heart, circle, semi circle, oval, square, triangle, star,

clap your hand, stomp your feet, arms up, wave

sit down, stand up,  turn around, 

 

 از شیرین زبونیاش بگم که:

از وقتی که من باشگاه رفتن رو شروع کردم خانمی همش توهوم میزنه که من رفتم باشگاه ورزش کردم بعد اومدم!اینو واسه همه تعریف میکنه و ماتعجب 

یه روز رفته خونه مادر جون و اونجا اشاره به گل روی میز کرده و گفته گل شخصیت داره!منم وقتی شنیدم ارش پرسیدم شما به گل گفتی شخصیت داره !برگشته میگه نه من میگم بابام شخصیت داره!!! 

 

رفته تو ماشین دایی جونش و مدام میگه ایول ایول یواش تر برو اووووو گاد چقدر شلوغه !

داشته با تلفن با باباش صحبت میکرد که دیدیم صدای گریه نی نی ها رو در میاره باباشم پرسید آنیسا چی شده؟!میگه :من یه بی بی ام  !!! 

دخترم 

 تو را و عشق تو را با کسی قسمت نمیکنم.......تو سهم من از بهشتی...

 

 





[موضوع : خاطرات آنیسا]
تاريخ : 14 / 9 / 1392 | 23:19 | نویسنده : مامان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 5 / 9 / 1392 | 0:23 | نویسنده : مامان

خوشگل مهربونم داره یواش یواش 29 ماهگیش رو هم پشت سر میزاره گاهی میرم سراغ عکسای نی نیگولوییاش و کلی دلتنگش میشم!واقعا زمان چه زود میگذره و باید از لحظه لحظه اش لذت برد!

 

تان 

 

ذدئ 

از پیشرفتهای این روزاش بگم :که دیگه کاملا دست راست    دست چپ   پاراست و پا چپ رو میشناسه

چراغ راهنمایی رو به خوبی یاد گرفته 

کلی شعر انگلیسی و فارسی بلده 

کلمات جدید انگلیسی(baby.bee.monky.fish.apple.ball.) 

عاشق کادو گرفتن هست مخصوصا اگه با کیک همراه باشه که کلی براش تولد بازی میشه !اما بیشتر وقتها با کادو های ریز و درشت اطرافیان انقدر خوشحال میشه و ذوق میکنه که نگو !مخصوصا اگه لباس باشه !این خصلت رو از مامانش به ارث بردهچشمک خلاصه اینکه کلی تو آینه خودش رو نگاه میکنه و ذوق زده میشه قرتی مامان

دوست عزیزمون خانم قصبه ای زحمت کشیدندو برای دختر کوچولوی ما یه پاپوش و عروسک هدیه فرستادند و من بی نهایت ممنونم از این همه محبتی که به دختر ما دارند با اینکه هنوز افتخار پیدا نکردیم که از نزدیک ببینیمشون اما همیشه جویای حال دختری ما هستند و با پیام های محبت آمیز شون ما رو خوشحال میکنند و ما بینهایت سپاسگذاریم 

اتنیس

 

عسلم این روزهای کلی از خودش شعر میسازه و گاهی هم از جملات جالبی استفاده میکنه !مثلا یه روز تو ماشین مدام میخوند هیچکی مثل من و بابام نمیشه....هیچکی مثل من و بابام نمیشه !وماتعجب

این روزا دارم باهاش رو تشابه کار میکنم و خدارو شکر خودش هم خیلی زود میفهمه حالا حتی تو فیلم هم یه مرد میان سال میبینه میگه این شبیه آقاجونه!خلاصه تو خیابون هم که راه میریم کلی دنبال چیزای شبیه به هم میگردیم و اینجوری کم کم داریم پیش میریم تا بتونم کاملا این قضیه رو براش مفهوم کنم

از میوه های این فصل عاشق لیمو شده و هرچیزی رو که دوست داره میپرسه مامان این انگلیسیش چی میشه؟بعد میگهOK

اینم از لیمو شیرین من

هنمخک






[موضوع : ]
تاريخ : 30 / 8 / 1392 | 19:44 | نویسنده : مامان

بالاخره اینترنت خونه ما وصل شد و ما اومدیم!

اول از همه 8 آبان دختر خانمی ما 28 ماهه شد !براش کلی کتاب و دفتر هدیه خریدیم که از همه بیشتر کتاب های برچسب دار رو دوست داره !راستش کتاب خوبیه و ما رو هم سر گرم میکنه!یه کتاب 'کار باقیچی من 'هم بود که آنیسا خیلی دوست داشت و باهم از روش کاردستی درست میکردیم از تو همین کاردستی هاش بود که با چراغ راهنمایی آشنا شد و وقتی تو خیابون نشونش دادم و براش توضیح دادم کلی ذوق کرد و حالا دیگه مدام دنبال چراغ راهنمایی میگرده و وقتی هم چراغ سبز میشه کلی ذوق میکنه عروسک مامانماچ 12 آبان هشتمین سالگرد ازدواج من و علی بود .واقعا باورم نمیشه هشت سال گذشت!شب قبلش کلی خاطرات و مرور کردیم و هشت سال آیند رو تصور میکریم ! یادش بخیر سال اول تمام ماهگردهای ازدواجمون رو جشن گرفتیم !امسال علی سالگرد عروسیمون هم یه هدیه زیبا بهم داد !گوشواره love!علیرضا مثل همیشه سلیقه اش فوق العاده هست!ممنونم عشقم قلب    

هفدهم آبان همراه علیرضا راهی تهران شدیم و تصمیم گرفتیم کل هفته رو اونجا باشیم!ار آنیسا خانم بگم که فوق العاده دختر خوبی بود و کل راه رفت و همچنین برگشت رو تو صندلی خودش نشست و پلنگ صورتی میدید و خوراکی میخورد و میخوابید! با دوستان و همکارای باباش حسابی جور شده بود و تقریبا همه روز رو باهم بیرون میرفتیم !خونه ای هم که علی اینا توش ساکن هستند دو تا کوچه از خونه خودمون تو تهران بالا تر هست و این بود که حسابی اطراف رو میشناختم و روزا با آنیسا میرفتیم خرید !هنوزم باورم  نمیشه که خونه زندگیم منتقل شده ساری!شاید واسه اینه که کارای همسری طول میکشه تا درست بشه و اینه که فقط 3 روز از هفته رو پیش ما هست و ما همچنان به تهران متصلیم! 

 

fhhkl 

tufghj 

یه روز که رفته بودیم سرزمین عجایب... 

البته دوربینمون شارژ نداشت و با گوشی عکس گرفتیم اینه که... 

 

اگه تونستین بفهمین ما کجاییم!

سلبتن  

سانم 

شلان 

اینجا تو مرکز خرید عموحسین آنیسا رو تو پاساژدور میدادو صدای آنیسا و خندهاش بود که از همه جا شنیده میشد!

ظیبلانتم 

سیان 

یه شب تو فرحزاد 

یفغنم 

سطیبلات 

یثبل 

هفته خوبی بود و تونستیم کل هفته رو کنار هم باشیم و حسابی بهمون خوش گذشت!یببلاتنمک 





[موضوع : ]
تاريخ : 10 / 8 / 1392 | 22:32 | نویسنده : مامان

 

انیسا

 

انیسا 

 

 

 

                                                                                                                                                 پی نوشت:من و دختری و باباش شدیدا سرما خوردیم!                                                               آنیسا رو بردیم اورژانس تا ویزیت بشه به محض دیدن محیط متوجه قضیه شد و کلی گریه کرد خانم دکتر مهربون هم در صدد آروم کردنش میگفت خوب خانم تموم شد برو!آنیسا هم با گریه میگفت کجا برم ها؟!کجا برم؟!نیشخند

 

 

 

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد