آنیساآنیسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

برای آنیسای عزیزمان

آنیسا در فرحزاد

امروز دقیقا 38 روزه شدی، 38 روزی که پر از شیرینیها، لحظات شاد و دوست داشتنی بود، هرلحظه که کنارت بودیم انگار تو امید زندگی ما بودی و به ما نیرو می بخشیدی، با در کنار تو بودن زمان متوقف می شد و ما رو به دنیایی می برد که نه ماه انتظار اون رو کشیده بودیم. بعد کلی اتفاقات گوناگون بالاخره  شناسنامتو گرفتیم. وقتی که جای نام پدر، اسمم رو دیدم مثل این بود که کل دنیا رو به من داده بودن. قندون بود که تو دلم آب می شد. دیروز برای اولین بار بردیمت فرحزاد، مامانت یک دیزی تپل زد تو رگ. تو هم که اونجا بهت خیلی داشت خوش می گذشت یک شیر تپل مپل خوردی، بعد پف کردی، بعدشم مست شدی، خوابت برد. اینم عکسات: اینم عکس آنیسا خانم وقتی پف کرده و تو...
15 مرداد 1390

نی نی 20روزه ما

دختر نازنینم تا امروز 20 روزه که از تولدت میگذره و حالا دیگه دستم اومده کی می خوابی  کی بیدار میشی کی سردته یا گرمته خلاصه اینکه حسابی باهات خو گرفتم تو شدی همه کس من وحاضر نیستم یه لحظه ازت دور بشم یا صدای گریت رو بشنوم البته شما آنقدر خانم بودی که تا حالا مامانت رو اذیت نکردی همش ساکتی البته یکم وروجک هستی از همین الان قلت میخوری یا وقتی دمر میخوابونیمت پاتو میزاری زیره خودت و بدنت رو حول میدی جلو طوری که سرت از بالشتت بیرون میوفته و ما دوباره تو رو سر جات میزاریم . ...
31 تير 1390

تولد،تولد، تولدت مبارک

آنیسا خانوم در تاریخ 90/4/8 ساعت 8:12 صبح روز چهارشنبه دیده به جهان گشود و با اومدنش حس قشنگ پدر و مادر بودن رو به ما هدیه داد. حالا تمام وجود ما سرشار از عشق آنیساست  و خداوند رو به خاطر این هدیه قشنگ که به ما داد بسیار سپاسگذاریم. بالاخره بعد از نه ماه انتظار خیلی طولانی (به من که خیلی سخت گذشت ) چشم مامان و بابا به جمال آنیسا خانوم روشن شد. وقتی از اتاق عمل بیرون آوردنش و من برای اولین بار دیدمش انگار کل دنیا رو به من داده بودن، احساس خیلی قشنگی بود، احساس پدر بودن، اصلا قابل توصیف نیست. وقتی به دنیا اومدی: بابا : مامان: مامان جون: عمه آزاده و عمه نگار: مادر جون:  (از روی خوشحالی) دایی امیر: پد...
14 تير 1390

بوی زلف یار آمد، یارم اینک می‌رسد

بوی زلف یار آمد یارم اینک می‌رسد                             جان همی آساید و دلدارم اینک می‌رسد اولین شب صبحدم با یارم اینک می‌دمد                          وآخرین اندیشه و تیمارم اینک می‌رسد در کنار جویباران قامت و رخسار او                        &nb...
2 تير 1390

شمارش معکوس .....

روزها و روزها میگذرد و من لحظه به لحظه حضورت را نزدیک تر حس میکنم... دخترک نازنین من ، نمیدانم چه حسی درونم جریان دارد که گاه بیقراره دیدنت میشوم و گاه دلتنگ تکان هایت. لحظه ای دلم میخواهد نرمی تنت را با صورتم حس کنم و لحظه ای دیگر دلم میخواهد تا ابد در درونم و با من باشی. گاه دلم هوای بوی تنت را میکند و گاه بی تاب سکسکه ها و ضربان هایت. چه میتوان کرد؟.........رسم غریبی است..........تا عادت میکنیم زود دیر میشود! تازه به وجودت عادت کرده ام ، به تکانهای منظمت ، به عکس العمل های آشکار و هشیارانه ات. هیچ میدانستی در این 8 ماه شیرین ، به عشق تو نفس کشیده ام؟... برای تو غذا خورده ام؟... به یاد تو خندیده ام؟... با فکر و خیال تو خوابیده ام؟.... با ت...
12 خرداد 1390

حرفهای دل آنیسا

ممم... الو، الو صدا میاد، سلام مامانی  می خواستم، می خواستم بگم که ه ه خیلی زیاد، تا آسمون، من زحمتت دادم، ممم ...  اذیت کردم. خیلی لگدت زدم از این تو، ولی تو منو خیلی دوست داشتی، هشت ماه که منو با خودت همه جاها میبری  هشت ماه که شب و روزت من شدم  و مواظبمی، ممم ... دیگه همین. با تمام وجود، از تو دلت، دوستت دارم مامانم ...
3 خرداد 1390

خرید واسه دخمل بابا

سلام دختر نازم چند روز پیش رفته بودیم هایپر استار، اونجا چندتا لباس خوشگل برات گرفتیم که دلمون نیومد عکسشو نذاریم. واقعا که خرید برای تو چه لذت بخشه. امشب هم برات یه استیکر ناز خریدم. گوگولی بابا اتاقت الان این شکلی شده. ...
30 ارديبهشت 1390

سیسمونی نی نی

  کم کم عید نزدیگ میشد، یک هفته مونده بود به عید که ما رفتیم شمال. همه دنبال خرید عید بودن و ما هم که انگار خودمونو فراموش کرده بودیم، رفته بودیم دنبال خرید سیسمونی  که تقریبا بیشتر وسایل سیسمونی تو خریدیم. واقعا دست مادر جون و پدرجون درد نکنه، از هیچ چیز دریغ نکردن و هر چی که می شد رو برات خریدن و قرار شد وسایل سیسمونی رو اول اردیبهشت به ما تحویل بدن. وقتی سیسمونی رو تحویل گرفتیم، رفتیم دنبال خرید پرده، فرش و لوستر و یک خورده، خورده ریز که جا مونده بود. خلاصه یک هفته ای رو درگیر خرید این چیزا بودیم. با اینکه شرایط من خیلی سخت بود و تو بزرگتر شده بودی و من نمیتونستم زیاد راه برم، تا تونستم گشتم و برای دختر نازم خرید کردم. حالا د...
23 ارديبهشت 1390

دلم برایت تنگ شده دخترکم

من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه می کنی؟ پنجره اتاقم را باز میکنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من ... غصه هایت برای من ... همه بغضها و اشکهایت برای من بخند برایم، بخند آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده ... دلم برایت تنگ شده دخترکم ... ...
23 ارديبهشت 1390