آنیساآنیسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

برای آنیسای عزیزمان

پیشرفتهای آنیسا

آنیسا جونم، یک هفته پیش همراهه بابایی اومدیم شمال چون اینجا همه سخت دلتنگ شما بودند و مامان هم باید میرفت دانشگاه! از اونجایی که همه  از دیدنت خوشحال بودن دوست داشتن بغلت کنند اما شما بغل هرکی میرفتی غریبی میکردی بغض میکردی و لبت رو بر میگردوندی طوری قیافه مظلومانه به خودت میگیری که مامان دلش ضعف میره ولی وقتی که چهره افراد برات آشنا میشه دیگه خبری از بغض و گریه نیست و تبدیل به یه دختره خوشرو و خنده رو میشی   از پیشرفتهای این روزها میشه گفت چند وقتی بود که دستات رو مشت میکردی و میذاشتی تو دهنت  بعدش شصتت رو پیدا کردی و میمکیدی و حالا هم لب پایینت رو میمکی و کلی سر وصدا از خودت در میاری وملچ وملوچ میکنی وقتی هم اسباب بازیه...
30 مهر 1390

مخالفتهای انیسا

دختر گلم چند وقتیه که با هر جیزی جز می می مامان مخالفی اصلا شیشه نمیگیری چه توش شیر باشه یا نبات داغ یا هر چیز دیگه هرچیم من اصرار میکنم شما حاضر نمیشی چیزی که میره تو دهنت رو قورت بدی همش رو توف میکنی بیرون وانقدر گریه میکنی که مامانی مجبور میشه کوتاه بیاد این بازی رو سر مولتی ویتامین خوردن هم در میاری حتی وقتی با قطره چکون بهت میدم هر روشی رو امتحان کردم جواب نداد نمیدونم چرا یهو از همچی بدت اومده   راستی گلم چند روز پیش نینی وبلاگ یه مسابقه به مناسبت تولد حضرت معصومه و روز دختر برگزار کرده بود ما هم شما رو شرکت دادیم شما برنده شدی ماهم کلی ذوق کردیم بهت تبریک میگم دختر نازم   ...
10 مهر 1390

این روزهای ما

از یک ماه و سه هفتگی شروع کردی به خندیدن، در آوردن صداهای موزون و جیغ زدن. توجهت به محیط بیشتر شده بود.     دو ماه یک هفته شدی عزیزم. رفته بودیم پاساژ، نقل پاساژ شده بودی وقتی برگشتیم خواب بودی گذاشتیمت توی تابت     فردا صبح شده، مامان می خواد ببره تورو حموم. چند روزی که فهمیدی دست داری!!! و همش میزاریشون تو دهنت. خیلی دستات رو دوست داری ولی نه بیشتر از شیر!!! شیر یه چیز دیگست برات، باهاش میری هپروت.      تازه از حموم در اومدی و مامان لباس تنت کرده      اینجا هم در حال دلبری از مامان هستی با اون موهای فشنت     اینجا هم مامان حس عکاسیش گل کرده و ازت...
2 مهر 1390

دو ماهگیت مبارک عسلم

شکار لحظه ها می گن یعنی این! فدای لبخندت بشم!  دخملم خوابش برده!  اصلا دوست نداری روت چیزی بندازیم. تا یه ملافه میندازیم روت با پات اونو کنار می زنی.  مامان پستونک تپونت کرده بود. پستونک دوست نداری، تا می ذاریم دهنت پرتابش می کنی بیرون. اینجا پستونک رو مولتی ویتامین  زدیم تا خوردی!!!   خستگی اینجوری در می کنن، دخملم داره از خواب بیدار می شه!    پروسه بیدار شدنت یه پنج دقیقه ای طول می کشه، فدای انگشتای پات!   عکس اولین مسافرت دخمل بابا در شمال، باغ مرکبات!   آخر سر هم بغل مامان خوابت برد.   ...
13 شهريور 1390

آنیسای وبلاگ نویس!

امروز مامان بابا وقت نداشتن پست جدید بنویسن، مامان بابا فکر می کنن که فقط خودشون بلدن وبلاگ رو آپدیت کنن. منم بلدم! منو تازه از حموم آوردن، خوابم برده، کلاهمم گذاشتن تا سرما نخورم. بابا به من میگه خانم مارپل! مگه من خانوم مارپلم؟ مامان میگه شبیه ملکه الیزابت شدم.   تازه بیدار شدم و شماره دو کردم، مامان داره منو عوض می کنه.   آی شکمم، گشنمه ه ه ه ه! شیر می خوام.   اونجا رو، اسباب بازی من رو گذاشتن اونجا.   مامان بردش! کجا می بری، مال خودمه!   نامردآ! بهم شیر دادن! منم معتاد، خوابم گرفت.  آخش شدم. ...
12 شهريور 1390

بخند برایم دخترکم

عزیز دلم انیسای گلم امروز برای اولین بار به روی مامان خندیدی و دل مامانت رو بردی! نمیدونی چقدر خوشحال شدم وقتی باهات حرف میزدم و نازت میدادم و تو میخندیدی(البته قبل از این هم می خندیدی ولی خندهات غیر ارادی بود)دختر گلم امروز فهمیدم که لبخند تو قشنگ ترین هدیه به مامانیه پس بخند برایم دخترکم ...
5 شهريور 1390

چهل روزگیت مبارک

دخترم دیروز چهل روزت شد و من برای اولین بار تنهایی شستمت. تو هم خیلی تو حموم ساکت بودی، وقتی می خواستیم بگذاریمت تو آب و ازت عکس بگیریم گریه می کردی ولی بالاخره تونستیم چند تا عکس ازت بگیریم. اینم عکسای نازنین مامان تو چهل روزگی:         ...
18 مرداد 1390