برای آنیسای عزیزمان
خاطرات دختر نازم
تاريخ : 28 / 8 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 11 مرتبه

 

 

 

 

 

 

 

 

تولد بازی آنیسا و آوین

 

 




موضوع :
تاريخ : 11 / 8 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 22 مرتبه

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پر شکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد ب خاک و بی ثمر

پی  نوشت:خاله عزیزم رو بعد از اینکه دو هفته تو کما بود تو ی این ماه عزیز از دست دادیم غم فراقش داغونمون کردغمگین                                                                                                                                               تحمل سوگ فقدان مادر صبری الهی را میطلبد از خداوند صبر فراوان برای دختر و پسر گلش و همچنین

همسر مهربانش خواهانمغمگین

 

 

 

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : 3 / 8 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 24 مرتبه

از وقتی آنیسا مدرسه میره برنامه هامون هم خیلی منظم تر شده و صبح تا ظهر رو که آنیسا موسسه هست و بعدش هم نهار و استراحت بعضی روزها هم کلاس باله داره ساعت 7 و ما بقی روزامونم میریم بیرون ...

عروسک نازم زیاد از کلاسای مدرسه صحبت نمیکنه منم اصلا اصرار نمیکنم و همیشه مطمئن هستم که هیچ بچه ای نیست که چیزی یاد نگیره و هرکس به اندازه هوش و استعداد خودش یه چیزایی رو یاد میگیره خلاصه اینکه دختری ما هم هر وقت میلش باشه کمی از معلوماتش رو در اختیار ما میزاره مثلا یه روز راجع به حیوانات صحبت میکرد اینکه بعضیا پرواز میکنند و بعضیاشون شنا میکنند یا میپرن یا کلا موجود زنده به چی میگن! یه بارم راجع به قسمت های مختلف گل! یه بارم که رفتم دنبالش فوری گفتhello how are you! منم مثل همه ی مامانای دیگه تو دلم قند آب شد حسابیمحبت

راجع به کلاس باله هم همین نظر رو داشتم و همین که کلاس شادی بود و تو کلاس بهش خوش میگذشت برام یه دنیا ارزش داشت و زیاد تو خونه گیر نمیدادم که حتما واسمون باله برقص و اینا تا اینکه یه روز به اصرار بابا علیرضا رفتیم سی دی کلاس باله رو براش خریدیم و وقتی تو خونه playکردیم اینقدر بالرین کوچولوی ما خوشگل رقصید که حسابی کیف کردیم اصلا باورم نمیشد تا این حد خوب بتونه برقصه آخه همیشه مربی انجام میداد و اینا تکرار میکردن ولی تو خونه مو به مو حرکات رو با ریتم آهنگ برامون انجام داد و واقعا دیدنش برامون لذت بخش بودمحبت

خانم کوچولوی ما این روزها خیلی اصرار داره که تو کارهای خونه به مامانش کمک کنه هر وقت که دارم ظرف میشورم فوری میره صندلی رو از اتاقش میاره کنارم و باهم ظرفا رو میشوریم غذا میپذیم کلی هم لذت میبره تازه یه بار هم برای اولین بار جایزه تو کیفش پول گذاشتم واسه مامان بازیش بعد دیدم اومده میگه میخوام برم بیرون با این پول برای تو خرید کنم! باهم رفتیم سوپر مارکت و برام کیک و شکلات خرید و خودش پولش رو حساب کرد اینقدر هم از این کار ذوق کرد که نگو !خلاصه خوشگل مهربون من با اولین پولی که خرج کرد برای مامانش خرید کردبغل

به مناسبت روز جهانی غذا هم موسسه جشن داشتند و اینجوری بود که ما باید براشون غذا میفرستادیم و بچه ها بهمون میفروختند و پولش هم جمع آوری میشد واسه کمک به ماهک. برنامه جالبی بود و حسابی به بچه ها خوش گذشت

 

یه روزم با ایلین و مامان فتانه رفتیم play house حسابی به بچه ها خوش گذشت

 

 

 

 

 




موضوع : خاطرات آنیسا, عکس
تاريخ : 24 / 7 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 27 مرتبه

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : 5 / 7 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 38 مرتبه

امسال مهرماه 3 ساله ی خونه ی ما هم رفت مدرسه و کلاس های خلاقیت از اول مهر شروع شد و از آنجایی که کلی لوازم التحریر و... سفارش داده بودن که براشون بخریم ما هم  یه جورایی انگار بچه محصل تو خونمون داشتیم و از خود آنیسا بیشتر ذوق میکردیمزبان

آنیسا و دختر دوستم آیلین با هم میرن کلاس و بر میگردند و آنقدر باهم صمیمی شدن که موقع برگشت باید به زور راضی کنیم بچه ها رو که از هم خداحافظی کنند! تو کلاس هم مربی گفته که خیلی با هم همبستگی دارن و جزو بچه های خوب کلاس هستندمحبت

این عکس اول مهر دختر نازم

یه روز هم با بابا علیرضا رفتیم سینما فیلم شهر موش ها رو داشت آنیسا هم اولین بار بود که سینما میرفت و کلی ذوق داشت و یه عالمه خوراکی  خورد و ذوق کرد ولی از اونجایی که اسمش رو نبر وارد داستان شد یکم ترسید و من سعی کردم یه جورایی آرومش کنم و داستان رو یه کوچولو عوض کنم! دوست نداشتم همچین صحنه ای داشته باشه چون بعد شنیدم که بچه های دیگه هم ترسیده بودن  فکر میکنم فیلمش مناسب بچه ها نبود!

تعطیلات این هفته رو هم یه روز با آوین اینا رفتیم سورت که خیلی خوب همکاری کرد آنیسا یه  نیم ساعت 40 دقیقه ای کشید تا از کوه بالا رفتیم و به حوضچه ها رسیدیم میگفتن آب این حوضچه ها 7 رنگ هست که به خاطر خشک سالی ما فقط تونستیم 4 رنگش رو ببینیم بعضی از حوضچه ها آبهای بسیار شور و بعضی ترش مزه داشت! موقع برگشت هم با تراکتور برگشتیم یعنی اونجا تراکتور و نیسان هم بود که میشد با اونا از کوه بالا رفت!خلاصه کلی دل و رودمون بیرون ریخت و خندیدیم فکر میکنم تجربه جالبی بود تراکتور سواریخندونک

 

 

بعد از اینجا هم رفتیم جنگل الندان که خیلی قشنگ بود و دریاچه هم داشت ناهار و اونجا خوردیم و از بس دیر ناهار خوردیم بچه ها حسابی گشنه بودند و پا به پای ما غذا خوردن!

 

روز بعد هم با آوین و آندیا و وانیا کوچولو قرار گذاشتیم بریم ناهار رو رستوران شالی و بچه ها یکم تو محوطه بازی کردند

بعد از نهار هم رفتیم دریا و وروجکها حسابی شن بازی کردن

بعد از بازی هم چون تولد آوین نزدیک بود فروغ جون زحمت کشید رفت کیک خرید و بچه ها تولد بازی کردن و کیک و چای خوردن به ما هم حسابی خوش گذشت و آخر هفته خوبی رو در کنار دوستان گذروندیممحبت




موضوع : خاطرات آنیسا
تاريخ : 23 / 6 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 87 مرتبه

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : 15 / 6 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 74 مرتبه

عزیزترینم این روزها سخت منو درگیر خودش کرده میخواد مستقل باشه و دیگه اون دختر حرف گوش کنه دو سه ماهه پیش نیست!بهونه گیریاش زیاد شده و گاهی واقعا آدم رو از پا درمیاره و من میمونم در مقابلش چه رفتاری کنم!اینقدر در این زمینه مطلب و مقاله خوندم که دیگه خودم یه پا مشاورم!اما بازم با یه مشاور مشورت کردم که مبادا راهی رو اشتباه برم...

نظر ها بر این بود که یه دوره کوتاهی بچه ها اینطوری میشن و اینکه دختری ما بهونه گیریاش از رو تنهاییه یعنی دور و برش هم سن و سال خودش نیست تا انرژیش تخلیه بشه و این نظر مشاور تا حدود زیادی هم درست بود چون این روزها دختری عاشق دوست پیدا کردنه و خیلی خوب با بچه ها ارتباط برقرار میکنه و فقط در کنار هم سناش هست که بی نهایت خوشحاله

خلاصه صحبت با مشاور حسابی دلم رو قرص کرد و باعث شد یه برنامه جدید برای خودمون بچینم

از طرفی مدتی هم بود که آنیسا توجه اش به اعضای بدن جمع شده و مدام سوال میکنه این چیه؟توش چیه؟چه کار میکنه؟یعنی اینقدر ریز میشه تو این مسائل که خودم هم گاهی کم میارم و نمیتونم جواب درست بدم!واسه همینم دارم چند تا کتاب میخونم تا از پس سوالاتش بر بیامدرسخوان با توجه به همه اینا تصمیم گرفتیم اسم دختری رو تو کلاس خلاقیت بنویسیم تا در کنار هم سناش بتونه چیزای خوب هم یاد بگیره مخصوصا که تشریح بدن حیوانات هم تو آموزش ها هست و فکر میکنم خیلی لذت ببره دخترکمبوس

از کارهای دیگه که این روزا داریم درست کردن جدول کارهای نیک هست و آنیسا خانم به ازای هر کار مثبت و رفتار خوب یه برچسب هدیه میگیره و وقتی یه ردیف از جدول با برچسب پر شد به جاییزه مورد علاقه اش میرسه !اولین ردیف این جدول همزمان با روز دختر پر شد و دختری با انتخاب خودش یه ماشین کنترلی هدیه گرفت و من هم چند تا کتاب خوب به مناسبت روز دختر بهش هدیه دادم که خیلی خوشحال شد و حس میکم این جدول تا حد زیادی تونسته موثر باشه خندونک

هفته گذشته چند روزی رو تهران بودیم و یه روز هم با آوین اینا رفتیم پارک آب و آتش که فکر میکردم دختر خوشش میاد اما اصلا زیر فواره ها نرفت و همه خوشحالیش بودن در کنار آوین بودمحبت

 

 

 

 

یه شب هم رفتیم سرزمین عجایب

 

اینجا خودش تنهایی سوار این چرخ و فلک شد !من که داشتم از ترس سکته میکردم

 

اول ماه هم تولد مامان جون عزیز بودو یه جشن کوچیک باهم گرفتیم

قلب کوچولوی من من همیشه به داشتن تو میبالممحبت




موضوع : خاطرات آنیسا, عکس
تاريخ : 27 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 185 مرتبه

 

جمعه ساعت 1 حرکت کردیم به سمت فرودگاه پروازمون ساعت 5 صبح با تر کیش بود که یه ساعت و نیم تاخیر داشت ما هم که شب قبل هم نخوابیده بودیم و خیلی خسته بودیم این بود که کل مدت پرواز رو که 3 ساعت بود خواب بودیم و واقعا رفع خستگی شد این 3 ساعت

هواپیما تو فرودگاه ازمیر نشست و تور لیدر هتل خانم منا اومد دنبالمون و از اونجا با اتوبوس حدود 45 دقیقه طول کشید تا به کوش آداسی رسیدیم

پاین بی هتل 5 ستاره بزرگ و ساحلی بود با ویو بسیار زیبا که حدود 11 تا استخر داشت و آکوا پارک و دیسکو ویک رستوران اصلی(رستوران تراس)خیلی بزرگ و چندین رستوران دیگه ....برنامه های شبانه اش هم خیلی خوب بود و کلا از هتلمون راضی بودیممحبت

حدود ساعت نه و نیم رسیدیم و ckeck in هتل ساعت دو بود و ما تو این تایم کمی تو هتل گشتیم و نوشیدنی خوردیم بعد هم به رستوران تراس رفتیم برای ناهار و بعد از ناهار دیگه اتاقامون حاضر بود و به محض جا به جا کر دن وسایل خوابیدیم تا ساعت 5 عصر و حسابی سرحال شدیم و رفتیم گشتی تو هتل زدیم و عکس گرفتیم هوای اونجا فوق العاده بود با اینکه لب دریا بود اصلا شرجی نبود و باد خنک می وزید ویوی دریای اژه هم خیلی قشنگ بود کلا به خاطر چشمه هایی که زیر این دریا وجود داشت آب دریا دو رنگ شده بود قسمتهایی از دریا آبی پررنگ و قسمتهایی هم سفید بود

عکس پایین رو از پنجره هتل گرفتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تقریبا همه روز میرفتیم استخر و آنیسا کلی آب بازی میکرد و براش تویوپ خریده بودیم و دیگه خودش شنا میکرد کلی احساس بلد بودن بهش دست داده بود و دیگه میگفت زیاد نزدیک من نباشید و از من فاصله بگیرید!

 

 

 

روز دوم رو هم کاملا تو هتل بودیم و از استخر و اکوا پارک و برنامه های هتل استفاده کردیم

روز سوم گشت شهر داشتیم جاهای تاریخی شهر رو بهمون نشون دادن و بام کوشی آداسی رفتیم که یه ویو 360 در جه به شهر داشت از اونجا هم رفتیم شوی چرم که واقعا عالی بود و بعد از شو هم رفتیم داخل فروشگاه برای خرید

این هم آنیسا و دوست عزیزش دلارام(یا به قول آنیسا دلاوان)خندونک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز چهارم هم خودمون با دولموش نفری 3 لیر دادیم رفتیم مرکز شهر و از شهر و مراکز خرید دیدن کردیم اونجا کشتی های بزرگ و 5 طبقه کروز رو دیدیم که از یونان میومدند برای دیدن خانه حضرت مریم

روز پنجم هم تور مرکز خرید سوکه رو داشتیم که خیلی خوب بود و بعد هم شام بود و و طبق معمول هر شب شو و برنامه های شبانه تا ساعت 1 شب

روز ششم هم مصادف بود با پنجمین سالگرد ازدواج ما که از روز قبلش رستوران ترکی هتل رو رزرو کرده بودیم و بعد از اتمام تفریحات و کمی استراحت حدود ساعت 8 آماده شدیم و با ماشین های مخصوص هتل به رستوران رفتیم

جای خیلی قشنگی بود جایی که نشسته بودیم یه ویوی خیلی قشنگ از دور نمای ساختمان هتل و شهر کوش آد اسی ودریای اژه داشت و حسابی لذت بردیم وبه این ترتیب پنجمین سالگرد ازدواج رو هم در کنار خانواده سه نفرمون جشن گرفتیم

 

 

اینجا هم مینی کلاپ هتل هست مخصوص آنیسا خانمخندونک

 

 

 

روز آخر هم ckeck outهتل بود و بعد از تحویل دادن اتاق رفتیم به شهر ازمیر گشت شهر داشتیم وبعلاوه خرید تا حدودای ساعت 9 شب طول کشید و از اونجا رفتیم فرودگاه....

 




موضوع :
تاريخ : 29 / 4 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 113 مرتبه

باز هم تعطیلات شد و دختری و باباییش هوس آب تنی کردند!اینبار رفتیم ویلای دایی جان و حسابی بازی کردند پدر و دختری محبت

 

 

 

آنیسا داشت میکوبید رو سر این قورباغه بد بخت که فرار کرد (عکس جالبی شدچشمک)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : 23 / 4 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 100 مرتبه

دختر قشنگم بعد از دو ماه دیگه مهد نمیره یعنی خودم زیاد دوست ندارم و دل ندارم اینقدر ازم دور باشه البته مهد رفتن باعث شد خیلی بهتر ارتباط برقرار کنه و ااز تاثیراتش اینه که این روزها دوست داره هرکسی رو دید باهاش دوست بشه و زیر چشمی بهم نگاه کنه و بگه این دوست منه!زیبامحبت البته یه روز مامان جون تو پارک یه پسر کوچولوی خوشگل رو بهش نشون دادو گفت بیا آنیسا اینم دوستت باهم بازی کنید برگشته گفته نه من با پسرا دوست نمیشم و طفلکی پسرک هر کاری برای جلب توجه اش کرد دختری ما کوتاه نیومدراضی !؟

به جای مهد اسمش رو تو دوتا کلاس نوشتم باله و زبان .کلاس باله چند جلسه میشه که شروع شده فوق العاده خوب هست هم مربیش هم محیطش که بسیار شاده دوست دارم تا آخر ادامه بده و به نظر مربی تو این سن خیلی خوبه که یاد بگیره و بدنش آماده بشه خودشم خیلی این کلاس رو دوست داره اولش ورزش میکنن بعد آموزش رقص باله بعد هم رقص با موزیک کودکانه و آخر هم رقص هیپ هاپ که بخش شاد و پر هیجانش هستمحبت و کلاس زبان هم که بیشتر با شعر و بازی هست زیاد حالت درس نداره و فعلا قرار شده دو جلسه اول رو آزمایشی بریم و اگه من و دختری پسندیدیم عضو بشیم که البته هنوز کلاس تشکیل نشده

شب تولد دختر ی هم مهمون خونه مادر بزرگم بودیم یه کیک کوچیک خریدیم و دور هم یه جشن کوچولوی دیگه هم گرفتیم منم برای اینکه دوباره دختری رو خوشحال کنم از فروشگاه  گلدونه براش یه میکروفون خریدم که خیلی دوسش داره و حسابی باهاش سرگرمه و یه بسته گل رس مخصوص بازی کودکان هم خریدم کلی باهاش کثیف کاری میکنه و لذت میبره (کادوی اصلی تولد 3 سالگیشم یه دست بند طلا با دونه های ریز انار هست که زیاد دستش نمیزارم وبراش کنار گذاشتم)

 

روزهای خوب من و دختریمحبت

 

 

 

 

 

 

 

اینجا هم برای اولین بار واسش سشوار کشیدم




موضوع :
تاريخ : 8 / 4 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 131 مرتبه

تولد دختریم با تم زنبوری تو مهد در کنار دوستاش (البته اون روز بچه های کلاسشون کم بودند و با سال بالایی ها قاطی شدیمچشمک خیلی هم خوش گذشت)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه وقت فکر نکنید این ژستا رو من یادش دادما!خودمم زیاد اهل عکس گرفتن نیستم به کی رفته خدا میدونهچشمکخندونک عشقه عشششششششششششششقمحبت




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 276 نفر
بازديدهاي ديروز : 423 نفر
بازدید هفته قبل : 954 نفر
كل بازديدها : 261580 نفر