برای آنیسای عزیزمان
خاطرات دختر نازم
تاريخ : 29 / 4 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 4 مرتبه

باز هم تعطیلات شد و دختری و باباییش هوس آب تنی کردند!اینبار رفتیم ویلای دایی جان و حسابی بازی کردند پدر و دختری محبت

 

 

 

آنیسا داشت میکوبید رو سر این قورباغه بد بخت که فرار کرد (عکس جالبی شدچشمک)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : 23 / 4 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 9 مرتبه

دختر قشنگم بعد از دو ماه دیگه مهد نمیره یعنی خودم زیاد دوست ندارم و دل ندارم اینقدر ازم دور باشه البته مهد رفتن باعث شد خیلی بهتر ارتباط برقرار کنه و ااز تاثیراتش اینه که این روزها دوست داره هرکسی رو دید باهاش دوست بشه و زیر چشمی بهم نگاه کنه و بگه این دوست منه!زیبامحبت البته یه روز مامان جون تو پارک یه پسر کوچولوی خوشگل رو بهش نشون دادو گفت بیا آنیسا اینم دوستت باهم بازی کنید برگشته گفته نه من با پسرا دوست نمیشم و طفلکی پسرک هر کاری برای جلب توجه اش کرد دختری ما کوتاه نیومدراضی !؟

به جای مهد اسمش رو تو دوتا کلاس نوشتم باله و زبان .کلاس باله چند جلسه میشه که شروع شده فوق العاده خوب هست هم مربیش هم محیطش که بسیار شاده دوست دارم تا آخر ادامه بده و به نظر مربی تو این سن خیلی خوبه که یاد بگیره و بدنش آماده بشه خودشم خیلی این کلاس رو دوست داره اولش ورزش میکنن بعد آموزش رقص باله بعد هم رقص با موزیک کودکانه و آخر هم رقص هیپ هاپ که بخش شاد و پر هیجانش هستمحبت و کلاس زبان هم که بیشتر با شعر و بازی هست زیاد حالت درس نداره و فعلا قرار شده دو جلسه اول رو آزمایشی بریم و اگه من و دختری پسندیدیم عضو بشیم که البته هنوز کلاس تشکیل نشده

شب تولد دختر ی هم مهمون خونه مادر بزرگم بودیم یه کیک کوچیک خریدیم و دور هم یه جشن کوچولوی دیگه هم گرفتیم منم برای اینکه دوباره دختری رو خوشحال کنم از فروشگاه  گلدونه براش یه میکروفون خریدم که خیلی دوسش داره و حسابی باهاش سرگرمه و یه بسته گل رس مخصوص بازی کودکان هم خریدم کلی باهاش کثیف کاری میکنه و لذت میبره (کادوی اصلی تولد 3 سالگیشم یه دست بند طلا با دونه های ریز انار هست که زیاد دستش نمیزارم وبراش کنار گذاشتم)

 

روزهای خوب من و دختریمحبت

 

 

 

 

 

 

 

اینجا هم برای اولین بار واسش سشوار کشیدم




موضوع :
تاريخ : 8 / 4 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 11 مرتبه

تولد دختریم با تم زنبوری تو مهد در کنار دوستاش (البته اون روز بچه های کلاسشون کم بودند و با سال بالایی ها قاطی شدیمچشمک خیلی هم خوش گذشت)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه وقت فکر نکنید این ژستا رو من یادش دادما!خودمم زیاد اهل عکس گرفتن نیستم به کی رفته خدا میدونهچشمکخندونک عشقه عشششششششششششششقمحبت




موضوع :
تاريخ : 8 / 4 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 15 مرتبه

فرشته کوچولوی خونه ی ما

3 سال از زمینی شدنت گذشت ...و تو زیباترین لحظات زندگیمون رو رقم زدی و از عشق نابت سرمستمون کردی..سه ساله که با عطر تنت و لطافت دستهای کوچکت زندگی میکنم ...دختر آسمانی من جهانم با تو شکرانه هایش بیشتر است و تو عاشقانه ترین باور خواب و بیداری منی...ملودی قشنگ زندگیم ...دختر شیرینم ...تولدت مبارکمحبت




موضوع :
تاريخ : 22 / 3 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 26 مرتبه

این ماه خیلی سرمون شلوغ بود 5 خرداد بود که مامان جون و آقا جون و مادر بزرگم عازم مکه شدند گناهی همسری که خیلی تلاش کرد خودشو برای خداحافظی برسونه درست ده دقیقه بعد از حرکت مامان اینا رسید !وقتی اتوبوس مامان اینا داشت راهی فرودگاه میشد آنیسا از پایین برای مامان دست تکون میدادو میگفت مواظب خودت باش یه وقت نیفتی!بهتون خوش بگذره...

دوری از مامان خیلی سخت بود اما مراسم ولیمه و چیدن سفره برای مامان ....تا حدی ما رو سرگرم کرد که زیاد متوجه گذر زمان نشیم .دلم میخواست همه چیز بهترین باشه و خدارو شکر همینطور هم شد  و همه راضی بودند یه سفره ترمه بزرگ و پر بار برای مامان اینا چیدیم یکی هم خونه مامان بزرگ گذاشتیم جمعه حوالی ظهر بود که مامان اینا رسیدن و ما هم به استقبالشون تو فرودگاه رفتیم  خدودا 6 تا ماشین برای استقبال اومده بودن فرودگاه و بقیه خونه منتظر بودند .  وقتی مامان اینا رسیدند مامان خیلی سعی کرد که از آنیسا فاصله بگیره تا مبادا ویروسی چیزی رو از اونجا منتقل کنه اما دختر مهربونم چنان به مامان چسبیده بود که حاضر نمیشد برای یه ثانیه رهاش کنهمحبت مراسم ولیمه رو هم گذاشتیم روز بعدش تا هم مامان اینا کمی استراحت کنند و هم کارامون منظم تر پیش بره.

اما از سوغاتی ها بگم که مامان حسابی شرمندمون کرد و برای آنیسا یه گردنبند طلا به شکل کعبه آورد با یه چمدون لباس و اسباب بازی که در درجه اول برای دختری ما گردنبند مهم بود و کلی از دیدنش ذوق کردچشمک برای منم یه انگشتر طلا که روش رو با صدف تراشیده بودند و شکل گل رز شده کار دست هست و فوق العاده زیبا و شیک .

همسری هم از مامان یه دستبند چرم با پلاک طلا هدیه گرفت که اون هم خیلی زیبا بود و یه چمدون لباس بود که مامان واسمون خرید حالا خوبه کلی سفارش کرده بودیم که زیاد خرید نکنه و خودش رو خسته نکنه!در هر صورت دست مامان گلم درد نکنه سلیقه اش فوق العاده بود و ایشالا حجشون قبول باشهبوس

از دختر شیطونمون بگم که همچنان مهد میره اما چیز زیادی از مهد تعریف نمیکنه و فقط توخونه یه ریز داره ادای مرجان جون مربی مهدشون رو در میاره و کوچکترین حرکات و رفتار اون رو تو خونه پیاده میکنه  و ما وعروسکهاش نقش بچه های مهد رو داریم و اینجوریه که تا حدود زیادی میفهمیم تو مهد چی میگذرهچشمک ا

این یکی دو ماهی رو درگیر یه سری کارای شخصیم هستم و امسال تولد آنیسا رو میخوام کمی زودتر توی مهدش برگزار کنم و روز تولدش هم یه مراسم کوچیک و خانوادگی بگیریم امیدوارم که بهش خوش بگذره بوسدختر ملوس من داره 3ساله میشه!خدایا شکرت

 




موضوع :
تاريخ : 9 / 3 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 38 مرتبه

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 




موضوع :
تاريخ : 29 / 2 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 56 مرتبه

دریای نوشهر آنیسا و دوست جونش

 

 

تلکابین نمک آبرود

 

 

 

 

 

 

 

 

بهشر منطقه زیباو رویایی سنگ نو

 

 




موضوع :
تاريخ : 16 / 2 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 74 مرتبه

آنیسای عزیز ما 8 اردیبهشت 34 ماهه شدو دیگه چیزی نمونده تا تولد 3 سالگی عشقم همیشه تو ذهنم کلی برنامه ها داشتم که از 3 سالگی شروع میشد و دیگه باید کم کم و استارت بزنم و شروع کنم جوری که هم از بچگیش لذت ببره و زیاد تحت فشار قرار نگیره و هم بتونه مهارت هایی رو که نیازه کسب کنه و فعلا با مهد شروع کردیم روزهای اول خیلی خیلی راضی بود و خودش به من میگفت برو چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم چون شدیدا به من وابسته هست حتی فکر نمیکردم که اگه دستشویی داشته باشه بگه که در کمال ناباوری متوجه شدم که زیادی دست کم گرفته بودم خانم کوچولو رو حتی وقتی وارد کلاس شد هم سریع اسم و فامیل خودش رو گفت و خودش و معرفی کرد !اما بعد از یه هفته موقع رفتن مهد بهونه در میاره و زیاد تمایلی به رفتن نداره!یکی دو باری پشیمون شدم!اما باز که فکر هامو کردم میدیم که به نفعش هست که بره و گاهی خیلی زود میرم دنبالش و فقط میخوام یاد بگیره ارتباط برقرار کنه و مستقل باشه و بتونه از خودش دفاع کنه و زیاد بچه مامانی نشه!از روز اول مهد هم ما فقط اسم آراد جون رو شنیدیم و متوجه شدیم که دختری فقط تو ذهنش ارتباط عاطفی با آراد جون داره و تو کلاس خیلی هم باهم هم بازی نیستن!یه روز هم که رفتم مهد دنبالش تو ماشین میگه مامان خسته شدم!میپرسم چرا؟میگه اینگد‌‌‌‍‍رقصیدم کمرم کرتیده (ترکیده)شد!

از وقتی هم که بابا علیرضا ماشین رو در اختیار ما گذاشته حسابی در گردش هستیم و وقتی میرسیم خونه فقط میخواییم بخوابیمآرام

ممنون بابای مهربون که همیشه به آسایش ما فکر میکنی محبت 

                    niniweblog.com              

 

اینجا به آنیسا اجازه نمیدادن که سوار ماشین بشه و فکر میکردن نمیتونه اما با چیزی که ما ازش سراغ داشتیم فکر میکردیم میتونه و بهتره امتحان کنه و دختری هم تا نشست گفت پس دنده اش کو!؟تعجب 

 

  

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     

 

 

 

 

 

  

پی نوشت:کلاس دختری رو عوض کردیم و گذاشتیم یه کلاس بالاتر که خیلی خیلی بهتر شد چون کلاس قبلی اکثرا نی نی بودن و انیسا حوصله اش سر میرفت اما تواین کلاس با اینکه بچه های 4 یا5 سال هستند حسابی داره بهش خوش میگذره بوس

 




موضوع :
تاريخ : 28 / 1 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 126 مرتبه

دیروز با علیرضا و آنیسا رفتیم مهد کودک سارینا تا هم انیسا با محیط مهد آشنا بشه و هم نظر باباش رو راجع به مهدی که انتخاب کردم بدونم .خدا رو شکر پدر و دختر هر دو راضی بودندزبان حس میکنم دیگه آنیسا نیاز داشت جایی بره که بتونه حسابی انرژیش رو تخلیه کنه و با هم سن و سالهای خودش باشه و بتونه کمی مستقل تر بشه البته قصد ندارم ادامه دار باشه و شاید فقط تا دو سه ماه بره !قرار هم نیست که همه روزه باشه و فقط 3 روز در هفته اونم شیفت بعد از ظهر هست چون دل ندارم همه روزه هفته  رو مهد باشه و فکر میکنم یه روز درمیون هم براش کافیهماچاز دختری بگم که فوق العاده از مهد خوشش اومده و خیلی خوب هم با خانم مربیش دوست شده فعلا قرار شد که تا اول ماه رو به عنوان مهمان بریم مهد و اگر دختری دوست داشت که بمونه از اول ماه عضو مهد بشه

 

 

 

  

  

  

 

 

  

 




موضوع :
تاريخ : 11 / 1 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 105 مرتبه

عید امسال خیلی متفاوت  تر از سالهای قبل بود چون علاوه بر این که سال تحویل رو برای اولین بار پایهفت سین خونه خودمون بودیم  انیسا هم بزرگتر شده بودتا تونست از این جشن لذت برد سال جدیدمون با قدم  دختر نازمون تحویل شد و من  به عنوان هدیه عیدی براش عروسک باربی خریدم و باباشم عیدیهامون رو نقدی داد کلا امسال اکثرا علاوه بر اینکه  نقدی بهش عیدی دادن یه کادو هم کنارش دادن تا بیشتر خوشحالش کنند و واقعا هم خیلی خوشحال بود و همش فکر میکرد تولدبازیه!جالب اینجاست که امسال من بیشتر لباساش رو رنگ صورتی گرفتم و لباسایی که مامانم و مادر بزرگ و داییش هم خریدند صورتی هست و الان انیسا کلی لباس صورتی داره!شام شب عید رو خونه مامان اینا خوردیم واقعا دستش درد نکنه حسابی زحمت کشیده بود مامان گلم تا روز 5 فروردین مشغول دید و بازدید ها بودیم و بعدش هم دوستای بابا از تهران اومدند و یه روز دریا ویه روزم جنگل و رستوران...خلاصه حسابی مشغول بودیم خوش گدشت در کنارشون عمو شهاب هم که تو این مدت حسابی با قرتی بازی دختر ما اشنا شدو این بود که یه سرویس کامل میز آرایش از آینه وسشوار و رژ ولاک  داشت رو واسش خرید و حسابی دختری ما رو خوشحال کرد

یه روز خوب تو رستوران سنتی نزدیک ساحل 

 

 

یه روز خوب دیگه به همراه دوستامون اسکله تفریحی شیرین رود 

 

 

 

 پارک جنگلی

 

 

 

اینم از هدیه خوشگل عمو شهاب 

 

مامان جون هم قبل عید رفته بود مشهد و کلی برای دختری اسباب بازی و وسایل خرید که از همه بامزه تر این چرخ خیاطی بود که واقعا میدوزه!و آنیسا هم خیلی خوشش اومدقلب     

 




موضوع :
تاريخ : 5 / 1 / 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 135 مرتبه

 

 

                             در شکفتن جشن نوروز برایت در همه سال سر سبزی جاودان وشادی 

                            اندیشه ای پویا و آزادی برخورداری از همه ی نعمت های خدادادی آرزومندم... 

                                                              




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 196 نفر
بازديدهاي ديروز : 282 نفر
بازدید هفته قبل : 875 نفر
كل بازديدها : 221441 نفر