تاريخ : 3 / 5 / 1394 | 20:38 | نویسنده : مامان

 





[موضوع : ]
تاريخ : 12 / 4 / 1394 | 1:41 | نویسنده : مامان

فرشته کوچولوی خونه ی ما چهار ساله شد

امسال تولد انیسا رو به خاطر ماه رمضون و جابه جایی که قراره داشته باشیم یک ماه زودتر برگزار کردیم

دو روز قبل از تولد آنیسا رو خونه مامان جون گذاشتیم و خونه نیاورده بودیم! روز تولد وقتی اومد خونه که همه ی کارها رو رسیده بودیم و خونه رو خالی کردیم و صندلی چیدیم و تزیین کرده بودیم !دیجی هم اومده بود برای نصب وسایل و فلشر و اینا و برای تست هم کمی اهنگ پخش کرد! خلاصه بگم که یهو با دیدن همه ی اینا ذوق زده شده بود و مدام تو خونه میچرخید و هیجان داشت عروسکم. بعدش با دختری رفتیم ارایشگاه و آتلیه.  نزدیک اومدن مهمونا برگشتیم خونه آنیسا خانم یه چرتی تو ماشین زده بود اما خوابش کامل نشده بود و کمی بد اخلاق شده بود اما خدا رو شکر که خانم مربی جزو مهمونایی بود که به موقع اومد و خانم خانما با دیدنش از این رو به اون رو شد!حالا چه رقصی میکرد و چه قری میداد دیدن داشت! کلی هم به میترا جون چسبید و حسابی بوسیدن همومحبت گاهی وقتا بعضیا با اینکه نسبت خونی با آدم ندارن انقدر خوب میتونن خودشون رو تو دل ادم جاکنن و کاری کنن که آدم دوباره به این فکر کنه که آدم های خوب پیدا میشن میون اینهمه آدم های کینه توز! میترا جون به خاطر محبتی که به آنیسا داشت از تهران برای تولد آنیسا اومده بود با اینکه فقط میتونست مدت کوتاهی باشه بازم ترجیح داد که بیاد و دل عروسکم رو شاد کنه این برای من  و آنیسا و باباش بینهایت ارزشمند بود محبت

بریم سراغ عکسای تولد عروسکم با تم لالالوپسی

میز خوراکی بچه ها

بعد از صرف خوراکی بچه ها و پذیرایی از مهمونا دیگه نوبت نی نای نای شد و قرتی خانم ها هم حسابی قر دادنخندونک

بعد از اینکه همه ی قرها خالی شد تا حدودی! رفتیم سراغ چیدن میز شام که امسال برخلاف سری قبلیکه غذای مجلسی و پلو بود تصمیم گرفتم غذاهای حاضری و فینگر فود درست کنم تا هم رنگارنگتر باشه و هم باب میل بچه ها

نان و پنیر و سبزی و گردو(فینگر فود)

ماست میوه ای

رولت کالباس

اسنک و الویه

قارچ سوخاری

فلافل

ژله رولی و ژله گل رز و ژله کارامل

بعد از شام هم دوباره رقص و پایکوبی داشتیم و گیفت مهمونا که شامل شکلات با تم لالالوپسی و فرفره و عکس آنیسا جون روی شاسی بود رو دادیم و دوباره رقص و پایکوبی ادامه داشت

تابالاخره نوبت کیک تولد چهارسالگی دخترکم رسید

و اما کادوی امسال ما به دختری یه ست کامل گردنبند و گوشواره و دستبند بود و مامان اینا هم یه گردنبند زیبا با پلاک بالرین به دختری هدیه دادن. پدر جون هم زحمت کشید و برای عروسکم یه ماشین شارژی هدیه خرید که آنیسا بینهایت ذوق کرد و تا نزدیک صبح داشت بازی میکردخندونکدایی جون مهربون هم یه پیراهن مارک تامی و خیلی خوشگل با سلیقه خودش برای دخترم خرید و یه دستبند هم از طرف عمه های خودم به آنیسا هدیه شد و یه دستبند زيبا با بنده چرمي هم از طرف آوین دوست عزیز من و آنیسا و همچنین کلی اسباب بازی و لباس و نقدی از طرف تمام دوستای مهربون که زحمت کشیدن و با آمدنشون ما رو خوشحال کردن

دختر قشنگم دیگه بزرگ شده من همیشه آرزو داشتم دختر داشته باشم و خوشحالم که به آرزوم رسیدم عروسک کوچولوی بند انگشتیه من دیگه بزرگ شده انقدر بزرگ که واسه لباس پوشیدنم نظر میده! ناخونامون رو باهم لاک میزنیم و باهم مادر و دختری میریم گردش و تو ماشین مدام آهنگ ها رو عوض میکنه و فیوریتهای خودش و من رو پیدا میکنه و باهاشون قر میدیم تازه امسال لباس تولد رو هم با هم ست پوشیدیم! لذت میبره که باهم ست باشیم و مدام حواسش به این نکته هست! اینا همه یعنی حس خوب و به عبارتی

دختر که داشته باشی

                           مادرتری

                                       خوشبخت تریمحبت

دختر مهربانم خیلی دوستت دارم و تورا به دستان خدای خوب و مهربان میسپارم.عزیز دلم در پناه معبود بی همتا تا همیشه سلامت و شاد و موفق باشی و عمر طولانی و با عزت و لذت داشته باشیبوس

 





[موضوع : تولد]
تاريخ : 26 / 3 / 1394 | 16:08 | نویسنده : مامان

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 21 / 3 / 1394 | 23:39 | نویسنده : مامان

حدود سه هفته پیش تو باشگاه ورزشی نعیم عروسک کوچولوی مامان به همراه دوستای کوچولوش اجرای رقص باله رو داشتن جشن خوبی بود و به همه خوش گذشت هم مامانا از دیدن دخترای هنرمندشون لذت بردن و هم بچه ها بعد از جشن لوح و مدال هدیه گرفتن و از این بابت کلی ذوق زده بودنمحبت

 

دختر خوشگلم کلی از تماشای رقص قشنگت لذت بردم عشق مامانبوسکل مدت رقص هم نگاهت ب مامان جون بود و خودت هم ذوق زده بودی برای خودت عزیز دلم مامان جون هم حسابی کیف کرد از رقص قشنگت محبت





[موضوع : ]
تاريخ : 16 / 2 / 1394 | 0:55 | نویسنده : مامان

یکی از تعطیلات اخر هفته خاله فروغ دعوتمون کرد خونه ی شهمیرزادشون(یه خونه قدیمی با اتاق های تو در تو وکرسی و حوضچه و درخت گیلاسی که تازه شکوفه داده بود)حس خوبی رو به ادم میداد من که خیلی دوست داشتم مخصوصا کرسی رو که اولین بار بود تجربه کردم !شام رو توی حیاط خوردیم فروغ جون زحمت کشید و آش هم برای شام پخت که خیلی چسبید تو اون هوای خنکزبانبعد از شام هم دور کرسی چای و تنقلات خوردیم و من که شب رو زیر کرسی خوابیدم خندونکصبح هم بعد از صرف صبحونه رفتیم شهر و گشتیم و تو کوچه پس کوچه های بکر عکس های یادگاری گرفتیم (انیسا زیاد تمایلی به عکس گرفتن نداشت و بیشتر دلش میخواست بره بازی واینه که عکس زیادی هم ازش نیست)بعد هم بستنیه معروف شهمیرزاد رو خوردیم و کمی خرید کردیم

 

هفته ی بعدش رو هم رفتیم باغ مامان و از اونجا رفتیم دریا پیش دایی اینا که هوا سرد بود و انیسا نتونست اب بازی کنه فقط کمی کنار ساحل قدم زدیم و ماهگیرا به انیسا یه دونه ماهی سفید دادن و دختری کلی ذوق کرد

سه روز تعطیلات این اخر هفته رو هم یه شب با خاله ساناز اینا رفتیم پارک و سفره خونه همونجا هم شام خوردیم بچه ها تا تونستن تو حیاط با صدای موسیقی برای مردم رقصیدن و با همه جور شدن جوری که موقع برگشت فکر کنم دیگه همه ما رو میشناختنعینک

یه روز هم از صبح زود برنامه ی تلکابین رو با دوستان داشتیم و این دومین باری بود که آنیسا تلکابین سوار میشدو اولین بار دقیقا پارسال این موقعه ها بود اما تا اسم تلکابین رو اوردم دختری قشنگ یادش بود و خاطراتش رو تعریف کرد !خدا رو شکر همه چیز خوب تو ذهنش میمونه حتی جنگلی رو که یه سال پیش رفتیم و حالا فقط از کنارش رد شدیم اون موقع هنوز سه سالش هم نشده بود!

صبح زود حرکت کردیم و قرار بود تو راه صبحونه بخوریم و از اونجایی که همه گرسنه بودن و رستوران که باز باشه پیدا نکردیم صبحونه رو تو یه قهوه خونه که بوی کله پاچه اش همه رو اذیت میکرد خوردیم و از اونجایی که همه گرسنه بودیم خیلی هم چسبیدآرامبه سمت تلکابین رفتیم و چند ساعتی اونجا بودیم .

ناهار هم یکی از رستوران های معروف ایزد شهر رفتیم که خیلی هم شلوغ بود و نوبت هرکی میشد اسمش رو میخوندن!ادم یاد مطب دکتر میوفتاد تا رستوران!!خندونک

آنیسا و دوست جوناشمحبت

فرداش هم رفتیم جنگل جوارم سمت سواد کوه(این گل کوچولو از طرف دختری ما تقدیم شما دوستای گل)

اینم خلاصه ای از آخر هفته هایی که گذرونیم بود و اما دختری ...

دوره 6 ماهه عمومی رو گذروند و بچه ها بر حسب استعداداشون دسته بندی شدن و دختری ما بیشترین امتیاز رو تو هنر و تجربی کسب کرد دلم میخواست تو دوره تخصصی تجربی ثبت نامش کنم اما فعلا ممکنه یه تغیرات و جابه جایی داشته باشیم واسه همین دست نگه داشتم

خوشگل مهربون و با محبت من جدیدا دوست داره مثل مامان جون زاغمرزی حرف بزنه(ترکیب زبان کردی و فارسی)خیلی خوب هم صحبت میکنه و همش سعی داره مامان رو دیَه (مادر به زبان کردی)صدا کنه و خیلی هم لذت میبره و داره یه دختر کردی میشه!کلا هم خیلی از مامان الگو برداری میکنه و تو خانواده مامان رو از همه بیشتر دوست داره

وقتی به حرفم گوش نمیده و میبرمش یه گوشه میشینم که باهاش منطقی صحبت کنم وسط حرفم میپره و میگه بله بله کاملا درسته!اینجوریه که هردومون خندمون میگیره و کلی میبوسمش ملوسک رومحبت

بعد از سوالات فراوان راجع به اینکه من چجوری دنیا اومدم و چطور تو شکمت رفتم!الان این مطرح شده که مامان ایندفه دیگه نی نی مون تو شکم تو نباشه تو شکم من باشه!!!

شیرین زبونم بعد از خوردن صبحونه یا ناهار میگه مامان مرسی که برام صبحونه درست کردی یا گاهی بعد از انجام اموراتش میگه مامان تو مامان خیلی خوبی هستیزبان واما اگه از دستم دلگیر باشه میگه اصلا دیگه مامان خوبی نیستی اخه دلم و شکوندیغمگینبعد تو همون وضعیت هم میخواد منو بغل کنه و ببوسه !من فدای دل کوچولوش

یه روز دستش بریده شد و من هم از فرصت استفاده کردم و برای اینکه آرومش هم کنم راجع به پلاکت ها براش گفتم و اینکه چطوری بهش کمک میکنن !و اما الان این پلاکتها خیلی مهم شدن تا جایی که وقتی ناراحته میگه مامان حتی پلاکتهام هم الان ناراحتن خیلی!!یا میگم انیسا غذاتو بخور تا زخمات زودتر خوب بشن اگه غذا نخوری ضعیف میمونی میگه نه مامان پلاکت ها هستن بازم اگه زخم شد کمکم میکنن من مطمعنم!خسته

 

این عکس هم ماله آتلیه عروسی هست که همین یه دونش کمی بهتر بود و تونستم بگیرم چون اون شب هم دختری خسته بود و هم آتلیه خوبی نبود و زیاد ازش راضی نبودم

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 21 / 1 / 1394 | 12:27 | نویسنده : مامان

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 21 / 1 / 1394 | 12:21 | نویسنده : مامان

شب عید رو شام خونه مامان اینا دعوت بودیم و مامان کلی زحت کشیده بود و تدارک دیده بود و قتی بخونه برگشتیم دختری تو راه خوابیده بود اما من و همسری بیدار موندیم تا سال تحویل و چون دختری طبق رسم هر سالمون شگین خونه مون هست صبح که از خواب بیدار شد اول از همه با هدایایی که زیر میز هفت سین براش چیده بودیم ذوق زده شد بعد لباساش رو پوشید و با یه  قران از خونه بیرون رفت و با کلی ذوق وقتی اومد تو خونه ما رو بوسید و به ما اسکناس های لا قرآنی داد و سال جدید با قدم های پاک این فرشته کوچولو اغاز شد...

روزهای اول ب دید و بازدید گذشت وما دلمون میخواست بیشتر به پیک نیک و گردش بگذره و از این تعطیلات نهایت استفاده رو ببریم و اینجوری بود که واقعا وقتمون پر شده بود و یا مهمون داشتیم و یا مهمونی بودیم ویا پیک نیک و گاهی این سه تا تو یه روز فشرده برگزار میشد و اخر شب هلاک بودیمخسته

دختری گلم که از روز اول منتظر بود خونه ی ما مهمون بیاد و پذیرایی کنه از مهموناش و اولین مهمونشم دوست کوچولوش آوین عزیز بودمحبت

آنیسا آماده پذیرایی از مهمونامحبت

  

فکر میکنم روز 4 ام عید بود که مهمونی رو از صبح زود آغاز کردیم و به ضیافت صبحونه خونه ی یکی از دوستان دعوت شدیم خیلی صبحونه ی دلچسبی بود و انقدر مفصل و عالی بود که دیگه ظهر هم توان نهار خوردن نداشتیم!همگی با هم به سمت دریا رفتیم و تا غروب تو ویلا لب دریا بودیم و به بچه ها هم حسابی خوش گذشت

به همین ترتیب یه روز رو جنگل و پارک دلفین و پارک ملل رفتیم و بچه ها تا تونستن بازی کردن

این هم دختری و دوستش آرنیکا جون تو جشن نوروز موسسه که خیلی خوش گذشت با حضور عمو نیما بچه ها حسابی شاد شدن و قر دادنخندونک این دختری ما هم  اینقدر قرتیه که روزی دو ساعت با face timeبه  باباش زنگ میزنه و چهار پنج تا اهنگ و واسش میرقصه و هیچ کدومشون هم خسته نمیشن نه این خانم خانما از رقصیدن و نه اون بابای مهربون از تماشا !وقتی هم من اصرار میکنم که قطع کنه بر میگرده میگه مگه چیه دختر واسه باباش برقصه و باباش لذت ببره و ذوق کنهزبان

 

یه شب هم خونه هم کلاسی دختری دعوت شدیم و بچه ها تاصبح بیدار بودن و بازی کردن و دیگه خانم خانما رو به زور آوردیم خونهخندونکشب قبل از 13 بدر هم خونه ی خاله سحر عزیز دعوت بودیم و تقریبا یه نی نی پارتیه دیگه اونجا برگزار شد

صبح 13 بدر هم با مامان اینا رفتیم زاغمرز و تا شب حسابی خسته برگشتیم خونه

فردای اون روز یعنی 14 فروردین هم برنامه پیک نیک و کباب بره داشتیم که من واقعا دیگه نمیتونستم به این برنامه برسم و حسابی خسته بود و ابن بود که با مشودرت دوستان برنامه رو  عقب انداختیم و اون روز رو رفتیم شالی هم بچه ها تو محوطه بازی کردن و ناهار هم اونجا خوردیم و عصر هم تو سفره خونه تولد عمو فرید و جشن گرفتیم





[موضوع : ]
تاريخ : 10 / 1 / 1394 | 17:30 | نویسنده : مامان





[موضوع : ]
تاريخ : 21 / 12 / 1393 | 12:45 | نویسنده : مامان

44ماه گذشت از آن لحظه ناب در آغوش کشیدنت...

عزیزترینم امروز که در آستانه 26 سالگی هستم داشتن تو دختر زیبا و باهوشم بزرگترین نعمت است برای من...

این ماه پر بود از تولد بازی و جشن

30 بهمن عروسی عمه آزاده بود و آنیسای من از یه هفته قبل مدام در گوشم میگفت که یادتون باشه من میخوام با چاقو برقصم!من هم روز جشن هرطور بود شرایط رو فراهم کردم برای اجابت آرزوی کوچیک دخترک!برای اولین بار بود که تو جمع رفت و رقص چاقو کرد خیلی زیبا و شیک ما هم لذت بردیممحبت(بعد اون روز تو مهد تولد دوستش شنتیا هم داوطلب شد و رقص چاقو کرد و همه لذت بردن)

 

 

                                                                                                                                                                                                                         

 

یه روز تولد مامان سارا و درکنار دوستای خوبمون جشن گرفتیم و شبش هم تو سفره خونه تولد خاله فروغ رو جشن گرفتیم و حسابی به همه خوش گذشت یه شب هم مهمونی خونه خاله سحر الکی تولد بازی را انداختیم و بچه ها بازی کردن و لذت بردن

یه شب هم خونه آندیا اینا دعوت شدیم برای تولد خاله لاله عزیز که حسابی زحمت کشیده بود و به همه ی ما خوش گذشت

بعدش هم تولد بابا علیرضای مهربون بود که کنار ما نبود ولی به یادش بودیم و از همینجا دوباره از طرف خودمو دختری تبریک میگم ایشالا همیشه شاد و موفق باشه

یه روزهم همراه آوین خاله ساناز رفتیم جشن خاله شادونه به بچه ها که خیلی خوش گذشت انقدر با آهنگ های خاله شادونه قر دادنو بامزه رقصیدن و من و ساناز فقط به اینا نگاه میکردیم و میخندیدیم کلی ازشون فیلم گرفتیم

یه روز هم از طرف موسسه رفتند مزرعه تربچه های خارجی که موقع برداشتشون هم بود

دوست جونای هم مدرسه ایمحبت

این هفته هم تو موسسه جشن پروژه بوده که بچه ه کار دستیاشون رو برای مامان و بابا ها به نمایش گذاشته بودن

نقاشی دسته جمعی بچه ها رو پارچه

باغچه بچه ها

نقاشی روی شیشه با کمک بچه هاتو رنگ آمیزی

میدونم که خیلی دیر به دیر میام و آپ میکنم و خودمم از این وضعیت ناراضیمغمگین ممنون از دوستای مجازی که تولدم رو به یاد داشتن و برام پیام تبریک فرستادن واقعا برام لذت بخش بود و یه دنیا ارزش داشتمحبتخیلی زود میام با عکسا و شیرین زبونیای دخترکبای بای





[موضوع : ]
تاريخ : 26 / 10 / 1393 | 19:03 | نویسنده : مامان

روزها به تندی میگذره و من اینقدر ننوشتم که کلی از مطالب رو یادم !

از اتفاقات مهم مهد این بوده که آنیسا برای اولین بار اردو بدون مامان و بابا رو تجربه کرد (در واقع بازدید از گلخونه بوده)خلاصه کمی دلشوره داشتم و ساعت حرکت رفتم موسسه دیدم یه ون اومده دنبال بچه ها و همه به نوبت دارن سوار میشن!خیلی بامزه بود دیدن بچه های 3 یا 4 ساله که میخواستن به بازدید برن!!تقریبا نصف بیشتر راه رو با ماشین پشت سر ماشینی ک بچه ها رو میبرد رفتم تو راه کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم ک شاید کار درستی نباشه ک آنیسا منو اونجا ببینه بایید بزارم کمی مستقل تر باشه تازه با دیدن من شاید بچه های دیگه هم دلتنگ ماماناشون بشن و این اصلا درست نیست تقریبا نزدیک گلخونه بودیم ک مسیر رو عوض کردم  اما با مربی مهد در تماس بودم و جویای حال دخترکم...بعد از اون هم یه بازدید از عمارت کلبادی داشتن یه روز هم تو موسسه جشن پروژه داشتند و بچه ماکتهایی رو که با کمک مربی درست کرده بودند برای ما به نمایش گذاشتند  یه روز هم تو مووسسه جشن یلدا داشتند ودر کنار عمو موسیقی و ننه سرما حسابی به بچه ها خوش گذشت       

 

شب یلدا هم سانس بندی کرده بودیم شام رو خونه پدر جون بودیم و بعد از شام رفتیم خونه مامان ایناو آخر شب هم با دوستامون قرار آب انار گذاشتیم و همگی دور هم جمع شدیم و شب خوبی رو سپری کردیم

تو این مدت یه بار با آوین و خالا فروغ برنامه ی دریا گذاشتیم و به شما و آوین جون حسابی خوش گذشت یه روز هم دوستان خونه ی ما دعوت بودن و شما و وانیا و آندیا و آوین حسابی بازی کردین و تا حدود 5 صبح بیدار بودید یه شب هم خونه خاله لاله دور هم جمع شدیم و به شما کوچولو ها حسابی خوش گذشت مخصوصا که رابطه ات با آندیا جون هم خیلی خوب هست و کلی از دیدنش ذوق میکنی !البته دختری من تا حالا رابطه اش با همه خوب بودهو اکثرا با بچه ها کنار میادزبان

یه روز هم رفتیم پیک نیک به همراه دوستان

 

 

 

 

 

هفته ی گذشته رو هم با دوستان تهران بودیم من حسابی تو آف برای عشقم خرید کردم و دخترک هم وقتشو تو سرزمین عجایب و خانه بازی تو پاساژ میگذروند محبت از overkidsبراش یه پیراهن و کفش پاشنه دار خریدم که مدام اینا رو میپوشه و جلو آینه قر میده عروسکم تا حالا اینقدر لباس مجلسی و کفش پاشنه نداشته و اولین تجربه اش هست و حسابی ذوق کرده تازه تو فروشگاه برای خودش یک کیف پول کیتی هم انتخاب کرد و گفت من هم میخوام مثل شما کیف پول داشته باشم!

عروسک مامان یه روز تو برنامه هفتگیش بود که کره زمین رو نقاشی بکشن و بابا خواست تو لب تاپ شکل کره رو بهش نشون بده تا یاد آوری بشه و برگشته میگه بابا جون میدونم این همون سهاره هاست(سیاره )محبت

خانم کوچولوی ما فعلا به شیمی و موسیقی از همه بیشتر علاقه داره و وقتی داره چایی شیرین میخوره میگه دیدی مامان جامد رو ریختیم تو مایع حالا این یک محلولهبغل





[موضوع : ]
تاريخ : 13 / 9 / 1393 | 12:42 | نویسنده : مامان

 

 

 

بفرمایید اینم بیسکوییت های خوشمزه آنیسا خانممحبت

 

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد