تاريخ : 5 / 7 / 1393 | 11:56 | نویسنده : مامان

امسال مهرماه 3 ساله ی خونه ی ما هم رفت مدرسه و کلاس های خلاقیت از اول مهر شروع شد و از آنجایی که کلی لوازم التحریر و... سفارش داده بودن که براشون بخریم ما هم  یه جورایی انگار بچه محصل تو خونمون داشتیم و از خود آنیسا بیشتر ذوق میکردیمزبان

آنیسا و دختر دوستم آیلین با هم میرن کلاس و بر میگردند و آنقدر باهم صمیمی شدن که موقع برگشت باید به زور راضی کنیم بچه ها رو که از هم خداحافظی کنند! تو کلاس هم مربی گفته که خیلی با هم همبستگی دارن و جزو بچه های خوب کلاس هستندمحبت

این عکس اول مهر دختر نازم

یه روز هم با بابا علیرضا رفتیم سینما فیلم شهر موش ها رو داشت آنیسا هم اولین بار بود که سینما میرفت و کلی ذوق داشت و یه عالمه خوراکی  خورد و ذوق کرد ولی از اونجایی که اسمش رو نبر وارد داستان شد یکم ترسید و من سعی کردم یه جورایی آرومش کنم و داستان رو یه کوچولو عوض کنم! دوست نداشتم همچین صحنه ای داشته باشه چون بعد شنیدم که بچه های دیگه هم ترسیده بودن  فکر میکنم فیلمش مناسب بچه ها نبود!

تعطیلات این هفته رو هم یه روز با آوین اینا رفتیم سورت که خیلی خوب همکاری کرد آنیسا یه  نیم ساعت 40 دقیقه ای کشید تا از کوه بالا رفتیم و به حوضچه ها رسیدیم میگفتن آب این حوضچه ها 7 رنگ هست که به خاطر خشک سالی ما فقط تونستیم 4 رنگش رو ببینیم بعضی از حوضچه ها آبهای بسیار شور و بعضی ترش مزه داشت! موقع برگشت هم با تراکتور برگشتیم یعنی اونجا تراکتور و نیسان هم بود که میشد با اونا از کوه بالا رفت!خلاصه کلی دل و رودمون بیرون ریخت و خندیدیم فکر میکنم تجربه جالبی بود تراکتور سواریخندونک

 

 

بعد از اینجا هم رفتیم جنگل الندان که خیلی قشنگ بود و دریاچه هم داشت ناهار و اونجا خوردیم و از بس دیر ناهار خوردیم بچه ها حسابی گشنه بودند و پا به پای ما غذا خوردن!

 

روز بعد هم با آوین و آندیا و وانیا کوچولو قرار گذاشتیم بریم ناهار رو رستوران شالی و بچه ها یکم تو محوطه بازی کردند

بعد از نهار هم رفتیم دریا و وروجکها حسابی شن بازی کردن

بعد از بازی هم چون تولد آوین نزدیک بود فروغ جون زحمت کشید رفت کیک خرید و بچه ها تولد بازی کردن و کیک و چای خوردن به ما هم حسابی خوش گذشت و آخر هفته خوبی رو در کنار دوستان گذروندیممحبت





[موضوع : خاطرات آنیسا]
تاريخ : 23 / 6 / 1393 | 23:51 | نویسنده : مامان

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 15 / 6 / 1393 | 14:57 | نویسنده : مامان

عزیزترینم این روزها سخت منو درگیر خودش کرده میخواد مستقل باشه و دیگه اون دختر حرف گوش کنه دو سه ماهه پیش نیست!بهونه گیریاش زیاد شده و گاهی واقعا آدم رو از پا درمیاره و من میمونم در مقابلش چه رفتاری کنم!اینقدر در این زمینه مطلب و مقاله خوندم که دیگه خودم یه پا مشاورم!اما بازم با یه مشاور مشورت کردم که مبادا راهی رو اشتباه برم...

نظر ها بر این بود که یه دوره کوتاهی بچه ها اینطوری میشن و اینکه دختری ما بهونه گیریاش از رو تنهاییه یعنی دور و برش هم سن و سال خودش نیست تا انرژیش تخلیه بشه و این نظر مشاور تا حدود زیادی هم درست بود چون این روزها دختری عاشق دوست پیدا کردنه و خیلی خوب با بچه ها ارتباط برقرار میکنه و فقط در کنار هم سناش هست که بی نهایت خوشحاله

خلاصه صحبت با مشاور حسابی دلم رو قرص کرد و باعث شد یه برنامه جدید برای خودمون بچینم

از طرفی مدتی هم بود که آنیسا توجه اش به اعضای بدن جمع شده و مدام سوال میکنه این چیه؟توش چیه؟چه کار میکنه؟یعنی اینقدر ریز میشه تو این مسائل که خودم هم گاهی کم میارم و نمیتونم جواب درست بدم!واسه همینم دارم چند تا کتاب میخونم تا از پس سوالاتش بر بیامدرسخوان با توجه به همه اینا تصمیم گرفتیم اسم دختری رو تو کلاس خلاقیت بنویسیم تا در کنار هم سناش بتونه چیزای خوب هم یاد بگیره مخصوصا که تشریح بدن حیوانات هم تو آموزش ها هست و فکر میکنم خیلی لذت ببره دخترکمبوس

از کارهای دیگه که این روزا داریم درست کردن جدول کارهای نیک هست و آنیسا خانم به ازای هر کار مثبت و رفتار خوب یه برچسب هدیه میگیره و وقتی یه ردیف از جدول با برچسب پر شد به جاییزه مورد علاقه اش میرسه !اولین ردیف این جدول همزمان با روز دختر پر شد و دختری با انتخاب خودش یه ماشین کنترلی هدیه گرفت و من هم چند تا کتاب خوب به مناسبت روز دختر بهش هدیه دادم که خیلی خوشحال شد و حس میکم این جدول تا حد زیادی تونسته موثر باشه خندونک

هفته گذشته چند روزی رو تهران بودیم و یه روز هم با آوین اینا رفتیم پارک آب و آتش که فکر میکردم دختر خوشش میاد اما اصلا زیر فواره ها نرفت و همه خوشحالیش بودن در کنار آوین بودمحبت

 

 

 

 

یه شب هم رفتیم سرزمین عجایب

 

اینجا خودش تنهایی سوار این چرخ و فلک شد !من که داشتم از ترس سکته میکردم

 

اول ماه هم تولد مامان جون عزیز بودو یه جشن کوچیک باهم گرفتیم

قلب کوچولوی من من همیشه به داشتن تو میبالممحبت





[موضوع : خاطرات آنیسا, عکس]
تاريخ : 27 / 5 / 1393 | 18:59 | نویسنده : مامان

 

جمعه ساعت 1 حرکت کردیم به سمت فرودگاه پروازمون ساعت 5 صبح با تر کیش بود که یه ساعت و نیم تاخیر داشت ما هم که شب قبل هم نخوابیده بودیم و خیلی خسته بودیم این بود که کل مدت پرواز رو که 3 ساعت بود خواب بودیم و واقعا رفع خستگی شد این 3 ساعت

هواپیما تو فرودگاه ازمیر نشست و تور لیدر هتل خانم منا اومد دنبالمون و از اونجا با اتوبوس حدود 45 دقیقه طول کشید تا به کوش آداسی رسیدیم

پاین بی هتل 5 ستاره بزرگ و ساحلی بود با ویو بسیار زیبا که حدود 11 تا استخر داشت و آکوا پارک و دیسکو ویک رستوران اصلی(رستوران تراس)خیلی بزرگ و چندین رستوران دیگه ....برنامه های شبانه اش هم خیلی خوب بود و کلا از هتلمون راضی بودیممحبت

حدود ساعت نه و نیم رسیدیم و ckeck in هتل ساعت دو بود و ما تو این تایم کمی تو هتل گشتیم و نوشیدنی خوردیم بعد هم به رستوران تراس رفتیم برای ناهار و بعد از ناهار دیگه اتاقامون حاضر بود و به محض جا به جا کر دن وسایل خوابیدیم تا ساعت 5 عصر و حسابی سرحال شدیم و رفتیم گشتی تو هتل زدیم و عکس گرفتیم هوای اونجا فوق العاده بود با اینکه لب دریا بود اصلا شرجی نبود و باد خنک می وزید ویوی دریای اژه هم خیلی قشنگ بود کلا به خاطر چشمه هایی که زیر این دریا وجود داشت آب دریا دو رنگ شده بود قسمتهایی از دریا آبی پررنگ و قسمتهایی هم سفید بود

عکس پایین رو از پنجره هتل گرفتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تقریبا همه روز میرفتیم استخر و آنیسا کلی آب بازی میکرد و براش تویوپ خریده بودیم و دیگه خودش شنا میکرد کلی احساس بلد بودن بهش دست داده بود و دیگه میگفت زیاد نزدیک من نباشید و از من فاصله بگیرید!

 

 

 

روز دوم رو هم کاملا تو هتل بودیم و از استخر و اکوا پارک و برنامه های هتل استفاده کردیم

روز سوم گشت شهر داشتیم جاهای تاریخی شهر رو بهمون نشون دادن و بام کوشی آداسی رفتیم که یه ویو 360 در جه به شهر داشت از اونجا هم رفتیم شوی چرم که واقعا عالی بود و بعد از شو هم رفتیم داخل فروشگاه برای خرید

این هم آنیسا و دوست عزیزش دلارام(یا به قول آنیسا دلاوان)خندونک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز چهارم هم خودمون با دولموش نفری 3 لیر دادیم رفتیم مرکز شهر و از شهر و مراکز خرید دیدن کردیم اونجا کشتی های بزرگ و 5 طبقه کروز رو دیدیم که از یونان میومدند برای دیدن خانه حضرت مریم

روز پنجم هم تور مرکز خرید سوکه رو داشتیم که خیلی خوب بود و بعد هم شام بود و و طبق معمول هر شب شو و برنامه های شبانه تا ساعت 1 شب

روز ششم هم مصادف بود با پنجمین سالگرد ازدواج ما که از روز قبلش رستوران ترکی هتل رو رزرو کرده بودیم و بعد از اتمام تفریحات و کمی استراحت حدود ساعت 8 آماده شدیم و با ماشین های مخصوص هتل به رستوران رفتیم

جای خیلی قشنگی بود جایی که نشسته بودیم یه ویوی خیلی قشنگ از دور نمای ساختمان هتل و شهر کوش آد اسی ودریای اژه داشت و حسابی لذت بردیم وبه این ترتیب پنجمین سالگرد ازدواج رو هم در کنار خانواده سه نفرمون جشن گرفتیم

 

 

اینجا هم مینی کلاپ هتل هست مخصوص آنیسا خانمخندونک

 

 

 

روز آخر هم ckeck outهتل بود و بعد از تحویل دادن اتاق رفتیم به شهر ازمیر گشت شهر داشتیم وبعلاوه خرید تا حدودای ساعت 9 شب طول کشید و از اونجا رفتیم فرودگاه....

 





[موضوع : ]
تاريخ : 29 / 4 / 1393 | 12:58 | نویسنده : مامان

باز هم تعطیلات شد و دختری و باباییش هوس آب تنی کردند!اینبار رفتیم ویلای دایی جان و حسابی بازی کردند پدر و دختری محبت

 

 

 

آنیسا داشت میکوبید رو سر این قورباغه بد بخت که فرار کرد (عکس جالبی شدچشمک)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 23 / 4 / 1393 | 17:11 | نویسنده : مامان

دختر قشنگم بعد از دو ماه دیگه مهد نمیره یعنی خودم زیاد دوست ندارم و دل ندارم اینقدر ازم دور باشه البته مهد رفتن باعث شد خیلی بهتر ارتباط برقرار کنه و ااز تاثیراتش اینه که این روزها دوست داره هرکسی رو دید باهاش دوست بشه و زیر چشمی بهم نگاه کنه و بگه این دوست منه!زیبامحبت البته یه روز مامان جون تو پارک یه پسر کوچولوی خوشگل رو بهش نشون دادو گفت بیا آنیسا اینم دوستت باهم بازی کنید برگشته گفته نه من با پسرا دوست نمیشم و طفلکی پسرک هر کاری برای جلب توجه اش کرد دختری ما کوتاه نیومدراضی !؟

به جای مهد اسمش رو تو دوتا کلاس نوشتم باله و زبان .کلاس باله چند جلسه میشه که شروع شده فوق العاده خوب هست هم مربیش هم محیطش که بسیار شاده دوست دارم تا آخر ادامه بده و به نظر مربی تو این سن خیلی خوبه که یاد بگیره و بدنش آماده بشه خودشم خیلی این کلاس رو دوست داره اولش ورزش میکنن بعد آموزش رقص باله بعد هم رقص با موزیک کودکانه و آخر هم رقص هیپ هاپ که بخش شاد و پر هیجانش هستمحبت و کلاس زبان هم که بیشتر با شعر و بازی هست زیاد حالت درس نداره و فعلا قرار شده دو جلسه اول رو آزمایشی بریم و اگه من و دختری پسندیدیم عضو بشیم که البته هنوز کلاس تشکیل نشده

شب تولد دختر ی هم مهمون خونه مادر بزرگم بودیم یه کیک کوچیک خریدیم و دور هم یه جشن کوچولوی دیگه هم گرفتیم منم برای اینکه دوباره دختری رو خوشحال کنم از فروشگاه  گلدونه براش یه میکروفون خریدم که خیلی دوسش داره و حسابی باهاش سرگرمه و یه بسته گل رس مخصوص بازی کودکان هم خریدم کلی باهاش کثیف کاری میکنه و لذت میبره (کادوی اصلی تولد 3 سالگیشم یه دست بند طلا با دونه های ریز انار هست که زیاد دستش نمیزارم وبراش کنار گذاشتم)

 

روزهای خوب من و دختریمحبت

 

 

 

 

 

 

 

اینجا هم برای اولین بار واسش سشوار کشیدم





[موضوع : ]
تاريخ : 8 / 4 / 1393 | 10:30 | نویسنده : مامان

تولد دختریم با تم زنبوری تو مهد در کنار دوستاش (البته اون روز بچه های کلاسشون کم بودند و با سال بالایی ها قاطی شدیمچشمک خیلی هم خوش گذشت)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه وقت فکر نکنید این ژستا رو من یادش دادما!خودمم زیاد اهل عکس گرفتن نیستم به کی رفته خدا میدونهچشمکخندونک عشقه عشششششششششششششقمحبت





[موضوع : ]
تاريخ : 8 / 4 / 1393 | 8:00 | نویسنده : مامان

فرشته کوچولوی خونه ی ما

3 سال از زمینی شدنت گذشت ...و تو زیباترین لحظات زندگیمون رو رقم زدی و از عشق نابت سرمستمون کردی..سه ساله که با عطر تنت و لطافت دستهای کوچکت زندگی میکنم ...دختر آسمانی من جهانم با تو شکرانه هایش بیشتر است و تو عاشقانه ترین باور خواب و بیداری منی...ملودی قشنگ زندگیم ...دختر شیرینم ...تولدت مبارکمحبت





[موضوع : ]
تاريخ : 22 / 3 / 1393 | 17:47 | نویسنده : مامان

این ماه خیلی سرمون شلوغ بود 5 خرداد بود که مامان جون و آقا جون و مادر بزرگم عازم مکه شدند گناهی همسری که خیلی تلاش کرد خودشو برای خداحافظی برسونه درست ده دقیقه بعد از حرکت مامان اینا رسید !وقتی اتوبوس مامان اینا داشت راهی فرودگاه میشد آنیسا از پایین برای مامان دست تکون میدادو میگفت مواظب خودت باش یه وقت نیفتی!بهتون خوش بگذره...

دوری از مامان خیلی سخت بود اما مراسم ولیمه و چیدن سفره برای مامان ....تا حدی ما رو سرگرم کرد که زیاد متوجه گذر زمان نشیم .دلم میخواست همه چیز بهترین باشه و خدارو شکر همینطور هم شد  و همه راضی بودند یه سفره ترمه بزرگ و پر بار برای مامان اینا چیدیم یکی هم خونه مامان بزرگ گذاشتیم جمعه حوالی ظهر بود که مامان اینا رسیدن و ما هم به استقبالشون تو فرودگاه رفتیم  خدودا 6 تا ماشین برای استقبال اومده بودن فرودگاه و بقیه خونه منتظر بودند .  وقتی مامان اینا رسیدند مامان خیلی سعی کرد که از آنیسا فاصله بگیره تا مبادا ویروسی چیزی رو از اونجا منتقل کنه اما دختر مهربونم چنان به مامان چسبیده بود که حاضر نمیشد برای یه ثانیه رهاش کنهمحبت مراسم ولیمه رو هم گذاشتیم روز بعدش تا هم مامان اینا کمی استراحت کنند و هم کارامون منظم تر پیش بره.

اما از سوغاتی ها بگم که مامان حسابی شرمندمون کرد و برای آنیسا یه گردنبند طلا به شکل کعبه آورد با یه چمدون لباس و اسباب بازی که در درجه اول برای دختری ما گردنبند مهم بود و کلی از دیدنش ذوق کردچشمک برای منم یه انگشتر طلا که روش رو با صدف تراشیده بودند و شکل گل رز شده کار دست هست و فوق العاده زیبا و شیک .

همسری هم از مامان یه دستبند چرم با پلاک طلا هدیه گرفت که اون هم خیلی زیبا بود و یه چمدون لباس بود که مامان واسمون خرید حالا خوبه کلی سفارش کرده بودیم که زیاد خرید نکنه و خودش رو خسته نکنه!در هر صورت دست مامان گلم درد نکنه سلیقه اش فوق العاده بود و ایشالا حجشون قبول باشهبوس

از دختر شیطونمون بگم که همچنان مهد میره اما چیز زیادی از مهد تعریف نمیکنه و فقط توخونه یه ریز داره ادای مرجان جون مربی مهدشون رو در میاره و کوچکترین حرکات و رفتار اون رو تو خونه پیاده میکنه  و ما وعروسکهاش نقش بچه های مهد رو داریم و اینجوریه که تا حدود زیادی میفهمیم تو مهد چی میگذرهچشمک ا

این یکی دو ماهی رو درگیر یه سری کارای شخصیم هستم و امسال تولد آنیسا رو میخوام کمی زودتر توی مهدش برگزار کنم و روز تولدش هم یه مراسم کوچیک و خانوادگی بگیریم امیدوارم که بهش خوش بگذره بوسدختر ملوس من داره 3ساله میشه!خدایا شکرت

 





[موضوع : ]
تاريخ : 9 / 3 / 1393 | 16:54 | نویسنده : مامان

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 





[موضوع : ]
تاريخ : 29 / 2 / 1393 | 0:47 | نویسنده : مامان

دریای نوشهر آنیسا و دوست جونش

 

 

تلکابین نمک آبرود

 

 

 

 

 

 

 

 

بهشر منطقه زیباو رویایی سنگ نو

 

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد