برای آنیسای عزیزمان
خاطرات دختر نازم


موضوع : | بازدید : 6 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 10 / 1 / 1394 و ساعت 17:30 توسط مامان

44ماه گذشت از آن لحظه ناب در آغوش کشیدنت...

عزیزترینم امروز که در آستانه 26 سالگی هستم داشتن تو دختر زیبا و باهوشم بزرگترین نعمت است برای من...

این ماه پر بود از تولد بازی و جشن

30 بهمن عروسی عمه آزاده بود و آنیسای من از یه هفته قبل مدام در گوشم میگفت که یادتون باشه من میخوام با چاقو برقصم!من هم روز جشن هرطور بود شرایط رو فراهم کردم برای اجابت آرزوی کوچیک دخترک!برای اولین بار بود که تو جمع رفت و رقص چاقو کرد خیلی زیبا و شیک ما هم لذت بردیممحبت(بعد اون روز تو مهد تولد دوستش شنتیا هم داوطلب شد و رقص چاقو کرد و همه لذت بردن)

 

 

                                                                                                                                                                                                                         

 

یه روز تولد مامان سارا و درکنار دوستای خوبمون جشن گرفتیم و شبش هم تو سفره خونه تولد خاله فروغ رو جشن گرفتیم و حسابی به همه خوش گذشت یه شب هم مهمونی خونه خاله سحر الکی تولد بازی را انداختیم و بچه ها بازی کردن و لذت بردن

یه شب هم خونه آندیا اینا دعوت شدیم برای تولد خاله لاله عزیز که حسابی زحمت کشیده بود و به همه ی ما خوش گذشت

بعدش هم تولد بابا علیرضای مهربون بود که کنار ما نبود ولی به یادش بودیم و از همینجا دوباره از طرف خودمو دختری تبریک میگم ایشالا همیشه شاد و موفق باشه

یه روزهم همراه آوین خاله ساناز رفتیم جشن خاله شادونه به بچه ها که خیلی خوش گذشت انقدر با آهنگ های خاله شادونه قر دادنو بامزه رقصیدن و من و ساناز فقط به اینا نگاه میکردیم و میخندیدیم کلی ازشون فیلم گرفتیم

یه روز هم از طرف موسسه رفتند مزرعه تربچه های خارجی که موقع برداشتشون هم بود

دوست جونای هم مدرسه ایمحبت

این هفته هم تو موسسه جشن پروژه بوده که بچه ه کار دستیاشون رو برای مامان و بابا ها به نمایش گذاشته بودن

نقاشی دسته جمعی بچه ها رو پارچه

باغچه بچه ها

نقاشی روی شیشه با کمک بچه هاتو رنگ آمیزی

میدونم که خیلی دیر به دیر میام و آپ میکنم و خودمم از این وضعیت ناراضیمغمگین ممنون از دوستای مجازی که تولدم رو به یاد داشتن و برام پیام تبریک فرستادن واقعا برام لذت بخش بود و یه دنیا ارزش داشتمحبتخیلی زود میام با عکسا و شیرین زبونیای دخترکبای بای


موضوع : | بازدید : 33 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 21 / 12 / 1393 و ساعت 12:45 توسط مامان

روزها به تندی میگذره و من اینقدر ننوشتم که کلی از مطالب رو یادم !

از اتفاقات مهم مهد این بوده که آنیسا برای اولین بار اردو بدون مامان و بابا رو تجربه کرد (در واقع بازدید از گلخونه بوده)خلاصه کمی دلشوره داشتم و ساعت حرکت رفتم موسسه دیدم یه ون اومده دنبال بچه ها و همه به نوبت دارن سوار میشن!خیلی بامزه بود دیدن بچه های 3 یا 4 ساله که میخواستن به بازدید برن!!تقریبا نصف بیشتر راه رو با ماشین پشت سر ماشینی ک بچه ها رو میبرد رفتم تو راه کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم ک شاید کار درستی نباشه ک آنیسا منو اونجا ببینه بایید بزارم کمی مستقل تر باشه تازه با دیدن من شاید بچه های دیگه هم دلتنگ ماماناشون بشن و این اصلا درست نیست تقریبا نزدیک گلخونه بودیم ک مسیر رو عوض کردم  اما با مربی مهد در تماس بودم و جویای حال دخترکم...بعد از اون هم یه بازدید از عمارت کلبادی داشتن یه روز هم تو موسسه جشن پروژه داشتند و بچه ماکتهایی رو که با کمک مربی درست کرده بودند برای ما به نمایش گذاشتند  یه روز هم تو مووسسه جشن یلدا داشتند ودر کنار عمو موسیقی و ننه سرما حسابی به بچه ها خوش گذشت       

 

شب یلدا هم سانس بندی کرده بودیم شام رو خونه پدر جون بودیم و بعد از شام رفتیم خونه مامان ایناو آخر شب هم با دوستامون قرار آب انار گذاشتیم و همگی دور هم جمع شدیم و شب خوبی رو سپری کردیم

تو این مدت یه بار با آوین و خالا فروغ برنامه ی دریا گذاشتیم و به شما و آوین جون حسابی خوش گذشت یه روز هم دوستان خونه ی ما دعوت بودن و شما و وانیا و آندیا و آوین حسابی بازی کردین و تا حدود 5 صبح بیدار بودید یه شب هم خونه خاله لاله دور هم جمع شدیم و به شما کوچولو ها حسابی خوش گذشت مخصوصا که رابطه ات با آندیا جون هم خیلی خوب هست و کلی از دیدنش ذوق میکنی !البته دختری من تا حالا رابطه اش با همه خوب بودهو اکثرا با بچه ها کنار میادزبان

یه روز هم رفتیم پیک نیک به همراه دوستان

 

 

 

 

 

هفته ی گذشته رو هم با دوستان تهران بودیم من حسابی تو آف برای عشقم خرید کردم و دخترک هم وقتشو تو سرزمین عجایب و خانه بازی تو پاساژ میگذروند محبت از overkidsبراش یه پیراهن و کفش پاشنه دار خریدم که مدام اینا رو میپوشه و جلو آینه قر میده عروسکم تا حالا اینقدر لباس مجلسی و کفش پاشنه نداشته و اولین تجربه اش هست و حسابی ذوق کرده تازه تو فروشگاه برای خودش یک کیف پول کیتی هم انتخاب کرد و گفت من هم میخوام مثل شما کیف پول داشته باشم!

عروسک مامان یه روز تو برنامه هفتگیش بود که کره زمین رو نقاشی بکشن و بابا خواست تو لب تاپ شکل کره رو بهش نشون بده تا یاد آوری بشه و برگشته میگه بابا جون میدونم این همون سهاره هاست(سیاره )محبت

خانم کوچولوی ما فعلا به شیمی و موسیقی از همه بیشتر علاقه داره و وقتی داره چایی شیرین میخوره میگه دیدی مامان جامد رو ریختیم تو مایع حالا این یک محلولهبغل


موضوع : | بازدید : 48 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 26 / 10 / 1393 و ساعت 19:03 توسط مامان

 

 

 

بفرمایید اینم بیسکوییت های خوشمزه آنیسا خانممحبت

 

 


موضوع : | بازدید : 81 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 13 / 9 / 1393 و ساعت 12:42 توسط مامان

 

 

 

 

 

 

 

 

تولد بازی آنیسا و آوین

 

 


موضوع : | بازدید : 97 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 28 / 8 / 1393 و ساعت 13:35 توسط مامان

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پر شکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد ب خاک و بی ثمر

پی  نوشت:خاله عزیزم رو بعد از اینکه دو هفته تو کما بود تو ی این ماه عزیز از دست دادیم غم فراقش داغونمون کردغمگین                                                                                                                                               تحمل سوگ فقدان مادر صبری الهی را میطلبد از خداوند صبر فراوان برای دختر و پسر گلش و همچنین

همسر مهربانش خواهانمغمگین

 

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوع : | بازدید : 118 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 11 / 8 / 1393 و ساعت 10:45 توسط مامان

از وقتی آنیسا مدرسه میره برنامه هامون هم خیلی منظم تر شده و صبح تا ظهر رو که آنیسا موسسه هست و بعدش هم نهار و استراحت بعضی روزها هم کلاس باله داره ساعت 7 و ما بقی روزامونم میریم بیرون ...

عروسک نازم زیاد از کلاسای مدرسه صحبت نمیکنه منم اصلا اصرار نمیکنم و همیشه مطمئن هستم که هیچ بچه ای نیست که چیزی یاد نگیره و هرکس به اندازه هوش و استعداد خودش یه چیزایی رو یاد میگیره خلاصه اینکه دختری ما هم هر وقت میلش باشه کمی از معلوماتش رو در اختیار ما میزاره مثلا یه روز راجع به حیوانات صحبت میکرد اینکه بعضیا پرواز میکنند و بعضیاشون شنا میکنند یا میپرن یا کلا موجود زنده به چی میگن! یه بارم راجع به قسمت های مختلف گل! یه بارم که رفتم دنبالش فوری گفتhello how are you! منم مثل همه ی مامانای دیگه تو دلم قند آب شد حسابیمحبت

راجع به کلاس باله هم همین نظر رو داشتم و همین که کلاس شادی بود و تو کلاس بهش خوش میگذشت برام یه دنیا ارزش داشت و زیاد تو خونه گیر نمیدادم که حتما واسمون باله برقص و اینا تا اینکه یه روز به اصرار بابا علیرضا رفتیم سی دی کلاس باله رو براش خریدیم و وقتی تو خونه playکردیم اینقدر بالرین کوچولوی ما خوشگل رقصید که حسابی کیف کردیم اصلا باورم نمیشد تا این حد خوب بتونه برقصه آخه همیشه مربی انجام میداد و اینا تکرار میکردن ولی تو خونه مو به مو حرکات رو با ریتم آهنگ برامون انجام داد و واقعا دیدنش برامون لذت بخش بودمحبت

خانم کوچولوی ما این روزها خیلی اصرار داره که تو کارهای خونه به مامانش کمک کنه هر وقت که دارم ظرف میشورم فوری میره صندلی رو از اتاقش میاره کنارم و باهم ظرفا رو میشوریم غذا میپذیم کلی هم لذت میبره تازه یه بار هم برای اولین بار جایزه تو کیفش پول گذاشتم واسه مامان بازیش بعد دیدم اومده میگه میخوام برم بیرون با این پول برای تو خرید کنم! باهم رفتیم سوپر مارکت و برام کیک و شکلات خرید و خودش پولش رو حساب کرد اینقدر هم از این کار ذوق کرد که نگو !خلاصه خوشگل مهربون من با اولین پولی که خرج کرد برای مامانش خرید کردبغل

به مناسبت روز جهانی غذا هم موسسه جشن داشتند و اینجوری بود که ما باید براشون غذا میفرستادیم و بچه ها بهمون میفروختند و پولش هم جمع آوری میشد واسه کمک به ماهک. برنامه جالبی بود و حسابی به بچه ها خوش گذشت

 

یه روزم با ایلین و مامان فتانه رفتیم play house حسابی به بچه ها خوش گذشت

 

 

 

 

 


موضوع : خاطرات آنیسا, عکس | بازدید : 96 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 3 / 8 / 1393 و ساعت 17:25 توسط مامان

 

 

 

 

 

 


موضوع : | بازدید : 91 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 24 / 7 / 1393 و ساعت 19:36 توسط مامان

امسال مهرماه 3 ساله ی خونه ی ما هم رفت مدرسه و کلاس های خلاقیت از اول مهر شروع شد و از آنجایی که کلی لوازم التحریر و... سفارش داده بودن که براشون بخریم ما هم  یه جورایی انگار بچه محصل تو خونمون داشتیم و از خود آنیسا بیشتر ذوق میکردیمزبان

آنیسا و دختر دوستم آیلین با هم میرن کلاس و بر میگردند و آنقدر باهم صمیمی شدن که موقع برگشت باید به زور راضی کنیم بچه ها رو که از هم خداحافظی کنند! تو کلاس هم مربی گفته که خیلی با هم همبستگی دارن و جزو بچه های خوب کلاس هستندمحبت

این عکس اول مهر دختر نازم

یه روز هم با بابا علیرضا رفتیم سینما فیلم شهر موش ها رو داشت آنیسا هم اولین بار بود که سینما میرفت و کلی ذوق داشت و یه عالمه خوراکی  خورد و ذوق کرد ولی از اونجایی که اسمش رو نبر وارد داستان شد یکم ترسید و من سعی کردم یه جورایی آرومش کنم و داستان رو یه کوچولو عوض کنم! دوست نداشتم همچین صحنه ای داشته باشه چون بعد شنیدم که بچه های دیگه هم ترسیده بودن  فکر میکنم فیلمش مناسب بچه ها نبود!

تعطیلات این هفته رو هم یه روز با آوین اینا رفتیم سورت که خیلی خوب همکاری کرد آنیسا یه  نیم ساعت 40 دقیقه ای کشید تا از کوه بالا رفتیم و به حوضچه ها رسیدیم میگفتن آب این حوضچه ها 7 رنگ هست که به خاطر خشک سالی ما فقط تونستیم 4 رنگش رو ببینیم بعضی از حوضچه ها آبهای بسیار شور و بعضی ترش مزه داشت! موقع برگشت هم با تراکتور برگشتیم یعنی اونجا تراکتور و نیسان هم بود که میشد با اونا از کوه بالا رفت!خلاصه کلی دل و رودمون بیرون ریخت و خندیدیم فکر میکنم تجربه جالبی بود تراکتور سواریخندونک

 

 

بعد از اینجا هم رفتیم جنگل الندان که خیلی قشنگ بود و دریاچه هم داشت ناهار و اونجا خوردیم و از بس دیر ناهار خوردیم بچه ها حسابی گشنه بودند و پا به پای ما غذا خوردن!

 

روز بعد هم با آوین و آندیا و وانیا کوچولو قرار گذاشتیم بریم ناهار رو رستوران شالی و بچه ها یکم تو محوطه بازی کردند

بعد از نهار هم رفتیم دریا و وروجکها حسابی شن بازی کردن

بعد از بازی هم چون تولد آوین نزدیک بود فروغ جون زحمت کشید رفت کیک خرید و بچه ها تولد بازی کردن و کیک و چای خوردن به ما هم حسابی خوش گذشت و آخر هفته خوبی رو در کنار دوستان گذروندیممحبت


موضوع : خاطرات آنیسا | بازدید : 101 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 5 / 7 / 1393 و ساعت 11:56 توسط مامان

 

 

 

 

 

 


موضوع : | بازدید : 193 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 23 / 6 / 1393 و ساعت 23:51 توسط مامان

عزیزترینم این روزها سخت منو درگیر خودش کرده میخواد مستقل باشه و دیگه اون دختر حرف گوش کنه دو سه ماهه پیش نیست!بهونه گیریاش زیاد شده و گاهی واقعا آدم رو از پا درمیاره و من میمونم در مقابلش چه رفتاری کنم!اینقدر در این زمینه مطلب و مقاله خوندم که دیگه خودم یه پا مشاورم!اما بازم با یه مشاور مشورت کردم که مبادا راهی رو اشتباه برم...

نظر ها بر این بود که یه دوره کوتاهی بچه ها اینطوری میشن و اینکه دختری ما بهونه گیریاش از رو تنهاییه یعنی دور و برش هم سن و سال خودش نیست تا انرژیش تخلیه بشه و این نظر مشاور تا حدود زیادی هم درست بود چون این روزها دختری عاشق دوست پیدا کردنه و خیلی خوب با بچه ها ارتباط برقرار میکنه و فقط در کنار هم سناش هست که بی نهایت خوشحاله

خلاصه صحبت با مشاور حسابی دلم رو قرص کرد و باعث شد یه برنامه جدید برای خودمون بچینم

از طرفی مدتی هم بود که آنیسا توجه اش به اعضای بدن جمع شده و مدام سوال میکنه این چیه؟توش چیه؟چه کار میکنه؟یعنی اینقدر ریز میشه تو این مسائل که خودم هم گاهی کم میارم و نمیتونم جواب درست بدم!واسه همینم دارم چند تا کتاب میخونم تا از پس سوالاتش بر بیامدرسخوان با توجه به همه اینا تصمیم گرفتیم اسم دختری رو تو کلاس خلاقیت بنویسیم تا در کنار هم سناش بتونه چیزای خوب هم یاد بگیره مخصوصا که تشریح بدن حیوانات هم تو آموزش ها هست و فکر میکنم خیلی لذت ببره دخترکمبوس

از کارهای دیگه که این روزا داریم درست کردن جدول کارهای نیک هست و آنیسا خانم به ازای هر کار مثبت و رفتار خوب یه برچسب هدیه میگیره و وقتی یه ردیف از جدول با برچسب پر شد به جاییزه مورد علاقه اش میرسه !اولین ردیف این جدول همزمان با روز دختر پر شد و دختری با انتخاب خودش یه ماشین کنترلی هدیه گرفت و من هم چند تا کتاب خوب به مناسبت روز دختر بهش هدیه دادم که خیلی خوشحال شد و حس میکم این جدول تا حد زیادی تونسته موثر باشه خندونک

هفته گذشته چند روزی رو تهران بودیم و یه روز هم با آوین اینا رفتیم پارک آب و آتش که فکر میکردم دختر خوشش میاد اما اصلا زیر فواره ها نرفت و همه خوشحالیش بودن در کنار آوین بودمحبت

 

 

 

 

یه شب هم رفتیم سرزمین عجایب

 

اینجا خودش تنهایی سوار این چرخ و فلک شد !من که داشتم از ترس سکته میکردم

 

اول ماه هم تولد مامان جون عزیز بودو یه جشن کوچیک باهم گرفتیم

قلب کوچولوی من من همیشه به داشتن تو میبالممحبت


موضوع : خاطرات آنیسا, عکس | بازدید : 157 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 15 / 6 / 1393 و ساعت 14:57 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد