برای آنیسای عزیزمان

خاطرات دختر نازم

 

 

 

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در 21 / 1 / 1394ساعت 12:27 توسط مامان| |

شب عید رو شام خونه مامان اینا دعوت بودیم و مامان کلی زحت کشیده بود و تدارک دیده بود و قتی بخونه برگشتیم دختری تو راه خوابیده بود اما من و همسری بیدار موندیم تا سال تحویل و چون دختری طبق رسم هر سالمون شگین خونه مون هست صبح که از خواب بیدار شد اول از همه با هدایایی که زیر میز هفت سین براش چیده بودیم ذوق زده شد بعد لباساش رو پوشید و با یه  قران از خونه بیرون رفت و با کلی ذوق وقتی اومد تو خونه ما رو بوسید و به ما اسکناس های لا قرآنی داد و سال جدید با قدم های پاک این فرشته کوچولو اغاز شد...

روزهای اول ب دید و بازدید گذشت وما دلمون میخواست بیشتر به پیک نیک و گردش بگذره و از این تعطیلات نهایت استفاده رو ببریم و اینجوری بود که واقعا وقتمون پر شده بود و یا مهمون داشتیم و یا مهمونی بودیم ویا پیک نیک و گاهی این سه تا تو یه روز فشرده برگزار میشد و اخر شب هلاک بودیمخسته

دختری گلم که از روز اول منتظر بود خونه ی ما مهمون بیاد و پذیرایی کنه از مهموناش و اولین مهمونشم دوست کوچولوش آوین عزیز بودمحبت

آنیسا آماده پذیرایی از مهمونامحبت

  

فکر میکنم روز 4 ام عید بود که مهمونی رو از صبح زود آغاز کردیم و به ضیافت صبحونه خونه ی یکی از دوستان دعوت شدیم خیلی صبحونه ی دلچسبی بود و انقدر مفصل و عالی بود که دیگه ظهر هم توان نهار خوردن نداشتیم!همگی با هم به سمت دریا رفتیم و تا غروب تو ویلا لب دریا بودیم و به بچه ها هم حسابی خوش گذشت

به همین ترتیب یه روز رو جنگل و پارک دلفین و پارک ملل رفتیم و بچه ها تا تونستن بازی کردن

این هم دختری و دوستش آرنیکا جون تو جشن نوروز موسسه که خیلی خوش گذشت با حضور عمو نیما بچه ها حسابی شاد شدن و قر دادنخندونک این دختری ما هم  اینقدر قرتیه که روزی دو ساعت با face timeبه  باباش زنگ میزنه و چهار پنج تا اهنگ و واسش میرقصه و هیچ کدومشون هم خسته نمیشن نه این خانم خانما از رقصیدن و نه اون بابای مهربون از تماشا !وقتی هم من اصرار میکنم که قطع کنه بر میگرده میگه مگه چیه دختر واسه باباش برقصه و باباش لذت ببره و ذوق کنهزبان

 

یه شب هم خونه هم کلاسی دختری دعوت شدیم و بچه ها تاصبح بیدار بودن و بازی کردن و دیگه خانم خانما رو به زور آوردیم خونهخندونکشب قبل از 13 بدر هم خونه ی خاله سحر عزیز دعوت بودیم و تقریبا یه نی نی پارتیه دیگه اونجا برگزار شد

صبح 13 بدر هم با مامان اینا رفتیم زاغمرز و تا شب حسابی خسته برگشتیم خونه

فردای اون روز یعنی 14 فروردین هم برنامه پیک نیک و کباب بره داشتیم که من واقعا دیگه نمیتونستم به این برنامه برسم و حسابی خسته بود و ابن بود که با مشودرت دوستان برنامه رو  عقب انداختیم و اون روز رو رفتیم شالی هم بچه ها تو محوطه بازی کردن و ناهار هم اونجا خوردیم و عصر هم تو سفره خونه تولد عمو فرید و جشن گرفتیم

[موضوع : ]

نوشته شده در 21 / 1 / 1394ساعت 12:21 توسط مامان| |

[موضوع : ]

نوشته شده در 10 / 1 / 1394ساعت 17:30 توسط مامان| |

44ماه گذشت از آن لحظه ناب در آغوش کشیدنت...

عزیزترینم امروز که در آستانه 26 سالگی هستم داشتن تو دختر زیبا و باهوشم بزرگترین نعمت است برای من...

این ماه پر بود از تولد بازی و جشن

30 بهمن عروسی عمه آزاده بود و آنیسای من از یه هفته قبل مدام در گوشم میگفت که یادتون باشه من میخوام با چاقو برقصم!من هم روز جشن هرطور بود شرایط رو فراهم کردم برای اجابت آرزوی کوچیک دخترک!برای اولین بار بود که تو جمع رفت و رقص چاقو کرد خیلی زیبا و شیک ما هم لذت بردیممحبت(بعد اون روز تو مهد تولد دوستش شنتیا هم داوطلب شد و رقص چاقو کرد و همه لذت بردن)

 

 

                                                                                                                                                                                                                         

 

یه روز تولد مامان سارا و درکنار دوستای خوبمون جشن گرفتیم و شبش هم تو سفره خونه تولد خاله فروغ رو جشن گرفتیم و حسابی به همه خوش گذشت یه شب هم مهمونی خونه خاله سحر الکی تولد بازی را انداختیم و بچه ها بازی کردن و لذت بردن

یه شب هم خونه آندیا اینا دعوت شدیم برای تولد خاله لاله عزیز که حسابی زحمت کشیده بود و به همه ی ما خوش گذشت

بعدش هم تولد بابا علیرضای مهربون بود که کنار ما نبود ولی به یادش بودیم و از همینجا دوباره از طرف خودمو دختری تبریک میگم ایشالا همیشه شاد و موفق باشه

یه روزهم همراه آوین خاله ساناز رفتیم جشن خاله شادونه به بچه ها که خیلی خوش گذشت انقدر با آهنگ های خاله شادونه قر دادنو بامزه رقصیدن و من و ساناز فقط به اینا نگاه میکردیم و میخندیدیم کلی ازشون فیلم گرفتیم

یه روز هم از طرف موسسه رفتند مزرعه تربچه های خارجی که موقع برداشتشون هم بود

دوست جونای هم مدرسه ایمحبت

این هفته هم تو موسسه جشن پروژه بوده که بچه ه کار دستیاشون رو برای مامان و بابا ها به نمایش گذاشته بودن

نقاشی دسته جمعی بچه ها رو پارچه

باغچه بچه ها

نقاشی روی شیشه با کمک بچه هاتو رنگ آمیزی

میدونم که خیلی دیر به دیر میام و آپ میکنم و خودمم از این وضعیت ناراضیمغمگین ممنون از دوستای مجازی که تولدم رو به یاد داشتن و برام پیام تبریک فرستادن واقعا برام لذت بخش بود و یه دنیا ارزش داشتمحبتخیلی زود میام با عکسا و شیرین زبونیای دخترکبای بای

[موضوع : ]

نوشته شده در 21 / 12 / 1393ساعت 12:45 توسط مامان| |

روزها به تندی میگذره و من اینقدر ننوشتم که کلی از مطالب رو یادم !

از اتفاقات مهم مهد این بوده که آنیسا برای اولین بار اردو بدون مامان و بابا رو تجربه کرد (در واقع بازدید از گلخونه بوده)خلاصه کمی دلشوره داشتم و ساعت حرکت رفتم موسسه دیدم یه ون اومده دنبال بچه ها و همه به نوبت دارن سوار میشن!خیلی بامزه بود دیدن بچه های 3 یا 4 ساله که میخواستن به بازدید برن!!تقریبا نصف بیشتر راه رو با ماشین پشت سر ماشینی ک بچه ها رو میبرد رفتم تو راه کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم ک شاید کار درستی نباشه ک آنیسا منو اونجا ببینه بایید بزارم کمی مستقل تر باشه تازه با دیدن من شاید بچه های دیگه هم دلتنگ ماماناشون بشن و این اصلا درست نیست تقریبا نزدیک گلخونه بودیم ک مسیر رو عوض کردم  اما با مربی مهد در تماس بودم و جویای حال دخترکم...بعد از اون هم یه بازدید از عمارت کلبادی داشتن یه روز هم تو موسسه جشن پروژه داشتند و بچه ماکتهایی رو که با کمک مربی درست کرده بودند برای ما به نمایش گذاشتند  یه روز هم تو مووسسه جشن یلدا داشتند ودر کنار عمو موسیقی و ننه سرما حسابی به بچه ها خوش گذشت       

 

شب یلدا هم سانس بندی کرده بودیم شام رو خونه پدر جون بودیم و بعد از شام رفتیم خونه مامان ایناو آخر شب هم با دوستامون قرار آب انار گذاشتیم و همگی دور هم جمع شدیم و شب خوبی رو سپری کردیم

تو این مدت یه بار با آوین و خالا فروغ برنامه ی دریا گذاشتیم و به شما و آوین جون حسابی خوش گذشت یه روز هم دوستان خونه ی ما دعوت بودن و شما و وانیا و آندیا و آوین حسابی بازی کردین و تا حدود 5 صبح بیدار بودید یه شب هم خونه خاله لاله دور هم جمع شدیم و به شما کوچولو ها حسابی خوش گذشت مخصوصا که رابطه ات با آندیا جون هم خیلی خوب هست و کلی از دیدنش ذوق میکنی !البته دختری من تا حالا رابطه اش با همه خوب بودهو اکثرا با بچه ها کنار میادزبان

یه روز هم رفتیم پیک نیک به همراه دوستان

 

 

 

 

 

هفته ی گذشته رو هم با دوستان تهران بودیم من حسابی تو آف برای عشقم خرید کردم و دخترک هم وقتشو تو سرزمین عجایب و خانه بازی تو پاساژ میگذروند محبت از overkidsبراش یه پیراهن و کفش پاشنه دار خریدم که مدام اینا رو میپوشه و جلو آینه قر میده عروسکم تا حالا اینقدر لباس مجلسی و کفش پاشنه نداشته و اولین تجربه اش هست و حسابی ذوق کرده تازه تو فروشگاه برای خودش یک کیف پول کیتی هم انتخاب کرد و گفت من هم میخوام مثل شما کیف پول داشته باشم!

عروسک مامان یه روز تو برنامه هفتگیش بود که کره زمین رو نقاشی بکشن و بابا خواست تو لب تاپ شکل کره رو بهش نشون بده تا یاد آوری بشه و برگشته میگه بابا جون میدونم این همون سهاره هاست(سیاره )محبت

خانم کوچولوی ما فعلا به شیمی و موسیقی از همه بیشتر علاقه داره و وقتی داره چایی شیرین میخوره میگه دیدی مامان جامد رو ریختیم تو مایع حالا این یک محلولهبغل

[موضوع : ]

نوشته شده در 26 / 10 / 1393ساعت 19:03 توسط مامان| |

 

 

 

بفرمایید اینم بیسکوییت های خوشمزه آنیسا خانممحبت

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در 13 / 9 / 1393ساعت 12:42 توسط مامان| |

 

 

 

 

 

 

 

 

تولد بازی آنیسا و آوین

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در 28 / 8 / 1393ساعت 13:35 توسط مامان| |

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پر شکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد ب خاک و بی ثمر

پی  نوشت:خاله عزیزم رو بعد از اینکه دو هفته تو کما بود تو ی این ماه عزیز از دست دادیم غم فراقش داغونمون کردغمگین                                                                                                                                               تحمل سوگ فقدان مادر صبری الهی را میطلبد از خداوند صبر فراوان برای دختر و پسر گلش و همچنین

همسر مهربانش خواهانمغمگین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در 11 / 8 / 1393ساعت 10:45 توسط مامان| |

از وقتی آنیسا مدرسه میره برنامه هامون هم خیلی منظم تر شده و صبح تا ظهر رو که آنیسا موسسه هست و بعدش هم نهار و استراحت بعضی روزها هم کلاس باله داره ساعت 7 و ما بقی روزامونم میریم بیرون ...

عروسک نازم زیاد از کلاسای مدرسه صحبت نمیکنه منم اصلا اصرار نمیکنم و همیشه مطمئن هستم که هیچ بچه ای نیست که چیزی یاد نگیره و هرکس به اندازه هوش و استعداد خودش یه چیزایی رو یاد میگیره خلاصه اینکه دختری ما هم هر وقت میلش باشه کمی از معلوماتش رو در اختیار ما میزاره مثلا یه روز راجع به حیوانات صحبت میکرد اینکه بعضیا پرواز میکنند و بعضیاشون شنا میکنند یا میپرن یا کلا موجود زنده به چی میگن! یه بارم راجع به قسمت های مختلف گل! یه بارم که رفتم دنبالش فوری گفتhello how are you! منم مثل همه ی مامانای دیگه تو دلم قند آب شد حسابیمحبت

راجع به کلاس باله هم همین نظر رو داشتم و همین که کلاس شادی بود و تو کلاس بهش خوش میگذشت برام یه دنیا ارزش داشت و زیاد تو خونه گیر نمیدادم که حتما واسمون باله برقص و اینا تا اینکه یه روز به اصرار بابا علیرضا رفتیم سی دی کلاس باله رو براش خریدیم و وقتی تو خونه playکردیم اینقدر بالرین کوچولوی ما خوشگل رقصید که حسابی کیف کردیم اصلا باورم نمیشد تا این حد خوب بتونه برقصه آخه همیشه مربی انجام میداد و اینا تکرار میکردن ولی تو خونه مو به مو حرکات رو با ریتم آهنگ برامون انجام داد و واقعا دیدنش برامون لذت بخش بودمحبت

خانم کوچولوی ما این روزها خیلی اصرار داره که تو کارهای خونه به مامانش کمک کنه هر وقت که دارم ظرف میشورم فوری میره صندلی رو از اتاقش میاره کنارم و باهم ظرفا رو میشوریم غذا میپذیم کلی هم لذت میبره تازه یه بار هم برای اولین بار جایزه تو کیفش پول گذاشتم واسه مامان بازیش بعد دیدم اومده میگه میخوام برم بیرون با این پول برای تو خرید کنم! باهم رفتیم سوپر مارکت و برام کیک و شکلات خرید و خودش پولش رو حساب کرد اینقدر هم از این کار ذوق کرد که نگو !خلاصه خوشگل مهربون من با اولین پولی که خرج کرد برای مامانش خرید کردبغل

به مناسبت روز جهانی غذا هم موسسه جشن داشتند و اینجوری بود که ما باید براشون غذا میفرستادیم و بچه ها بهمون میفروختند و پولش هم جمع آوری میشد واسه کمک به ماهک. برنامه جالبی بود و حسابی به بچه ها خوش گذشت

 

یه روزم با ایلین و مامان فتانه رفتیم play house حسابی به بچه ها خوش گذشت

 

 

 

 

 

[موضوع : خاطرات آنیسا, عکس]

نوشته شده در 3 / 8 / 1393ساعت 17:25 توسط مامان| |

 

 

 

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در 24 / 7 / 1393ساعت 19:36 توسط مامان| |

امسال مهرماه 3 ساله ی خونه ی ما هم رفت مدرسه و کلاس های خلاقیت از اول مهر شروع شد و از آنجایی که کلی لوازم التحریر و... سفارش داده بودن که براشون بخریم ما هم  یه جورایی انگار بچه محصل تو خونمون داشتیم و از خود آنیسا بیشتر ذوق میکردیمزبان

آنیسا و دختر دوستم آیلین با هم میرن کلاس و بر میگردند و آنقدر باهم صمیمی شدن که موقع برگشت باید به زور راضی کنیم بچه ها رو که از هم خداحافظی کنند! تو کلاس هم مربی گفته که خیلی با هم همبستگی دارن و جزو بچه های خوب کلاس هستندمحبت

این عکس اول مهر دختر نازم

یه روز هم با بابا علیرضا رفتیم سینما فیلم شهر موش ها رو داشت آنیسا هم اولین بار بود که سینما میرفت و کلی ذوق داشت و یه عالمه خوراکی  خورد و ذوق کرد ولی از اونجایی که اسمش رو نبر وارد داستان شد یکم ترسید و من سعی کردم یه جورایی آرومش کنم و داستان رو یه کوچولو عوض کنم! دوست نداشتم همچین صحنه ای داشته باشه چون بعد شنیدم که بچه های دیگه هم ترسیده بودن  فکر میکنم فیلمش مناسب بچه ها نبود!

تعطیلات این هفته رو هم یه روز با آوین اینا رفتیم سورت که خیلی خوب همکاری کرد آنیسا یه  نیم ساعت 40 دقیقه ای کشید تا از کوه بالا رفتیم و به حوضچه ها رسیدیم میگفتن آب این حوضچه ها 7 رنگ هست که به خاطر خشک سالی ما فقط تونستیم 4 رنگش رو ببینیم بعضی از حوضچه ها آبهای بسیار شور و بعضی ترش مزه داشت! موقع برگشت هم با تراکتور برگشتیم یعنی اونجا تراکتور و نیسان هم بود که میشد با اونا از کوه بالا رفت!خلاصه کلی دل و رودمون بیرون ریخت و خندیدیم فکر میکنم تجربه جالبی بود تراکتور سواریخندونک

 

 

بعد از اینجا هم رفتیم جنگل الندان که خیلی قشنگ بود و دریاچه هم داشت ناهار و اونجا خوردیم و از بس دیر ناهار خوردیم بچه ها حسابی گشنه بودند و پا به پای ما غذا خوردن!

 

روز بعد هم با آوین و آندیا و وانیا کوچولو قرار گذاشتیم بریم ناهار رو رستوران شالی و بچه ها یکم تو محوطه بازی کردند

بعد از نهار هم رفتیم دریا و وروجکها حسابی شن بازی کردن

بعد از بازی هم چون تولد آوین نزدیک بود فروغ جون زحمت کشید رفت کیک خرید و بچه ها تولد بازی کردن و کیک و چای خوردن به ما هم حسابی خوش گذشت و آخر هفته خوبی رو در کنار دوستان گذروندیممحبت

[موضوع : خاطرات آنیسا]

نوشته شده در 5 / 7 / 1393ساعت 11:56 توسط مامان| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com