آنیساآنیسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

برای آنیسای عزیزمان

دختر مهربون من

دختر قشنگم انیسای عزیزم هر روز که میگذره شیطون تر میشی و با محبت تر! شیطونک من این روزها خونه پر شده از صدای تو ماما ماما بابا بابا ددد دودودو دی دی دی کلی  این جوری باهامون حرف میزنی انگار میخوای یه چیزایی بگی ولی ما هیچی نمی فهمیم   موقع خواب هم کلی بازی در میاری هرچی من محکم میگیرمت که شیرتو بخوری و بخوابی روتو سمت دیگه میکنی و می خندی و دست می زنی یا قل میخوری و از رختخواب بیرون میری و میخندی! شدیدا به من وابسته شدی و حاضر نیستی یه ثانیه رهام کنی طوری بهم می چسبی که انگار میخوام فرار کنم اگر هم تو بغل من باشی حاضر نمیشی تو بغل کس دیگه ای بری حتی مامان جون!خوب اینم از خصوصیات بچه های سال گربه هست دیگه.عاشقتم پیشی ملوسه ...
13 اسفند 1390

ولنتاین مبارک عشقم

     عشق یعنی خنده های کودکم                  عشق یعنی خونه ی گرم و پر محبتم!                        آنیسای عزیزم، عشق زندگی من                                          دوست دارم یه عالمه عروسکم                                                             &n...
25 بهمن 1390

روز نوشت...

انی عزیزم امروز هم مثل روزهای دیگه صبح زود بیدار شدی وبابایی قبل رفتن کمی باهات بازی کرد بعدش من پاشدم و بعد عوض کردن پوشکت بی بی انیشتین گداشتم و باهم صبحونه خوردیم(به شما فرنی دادم).ساعت 10 هم یک سوم سیب خوردی بعدش یه سی دی شاد گذاشتم و کلی نی نای نی نای کردی بعدشم گذاشتمت تو تاب وای خدا چقدر ذوق کردی و می گفتی یااااااااااااااا(هروقت ذوق زده میشی اینو میگی.(بابات میگه رفتارت مثل پسراست واسه همین میخواد واست تفنگ بخره)   بعد کلی بازی و سروصدا الان شیرتو خوردی و خوابیدی منم بالا سرت نشستم نگات میکنم و تو دلم خدا رو هزاران هزار بار شکر میکنم که تو رو دارم الهی قربونت برم عاشقتم عزیزم وقتی می خوابی دلم واست تنگ میشه نفس مامان ...
23 بهمن 1390

یک روز آفتابی

امروز بعد از هفته ها برف و سرما بالاخره هوا آفتابی شد و تونستیم آنیسا خانوم رو به گردش و تفریح ببریم. آنیسا رو گرفتیم و همراه پدر گرامیش رفتیم پارک سر  کوچمون به اصطلاح کمی پیاده روی کرده باشیم. آنیسا هم  که حسابی ذوق زده شده بود با تعجب به همه جا نگاه می کرد. تو پارک هم بغل من و بابا تاب و سرسره بازی کرد.  موقع برگشت هم یک آقای مسن که از شما خوشش اومده بود کتاب بهت هدیه داد. اینم عکسای این روز آفتابی:         وقتی اومدیم خونه و خواستیم بهت غذا بدیم همش تلاش می کردی که خودت بخوری. ما هم تصمیم گرفتیم امروز شما رو به حال خودتون بزاریم. و یه حالی بهتون داده باشیم....
20 بهمن 1390

فرشته کوچولوی ما

عشق کوچولوی من، این روزها می تونی لبه تختت رو بگیری و به حالت نیمه ایستاده وایسی و از بالای تخت پایین رو نگاه کنی چند روزی هست که گوشات رو کشف کردی و هی بهشون دست می زنی و بعد متوجه گوشواره هات می شی و باهاشون بازی می کنی روزها هم وقتی محبتت گل می کنه، صورتت رو محکم می چسبونی به صورت مامانی، نمیدونم شاید بخوای مامانت رو بوس بدی چند روز پیش وقتی بابا از سر کار اومد، هی خودت رو براش لوس می کردی و سرتو میذاشتی رو سینش و بعد چند دقیقه دوباره بابا رو نگاه می کردی و باز سرت رو میذاشتی رو سینش و بغلش می کردی. الهی مامان قربون دل مهربونت بشه. دیروز صبح آقاجون اومده بود دیدنت. با این که یک ماهی میشه ندیدیش ولی اصلا غریبی نکردی و طور...
12 بهمن 1390

7ماهگیت مبارک

زیبای زندگیم امروز 8-11-90، هفت ماه از زندگی در کنار تو می گذره و ثانیه به ثانیه آن برایم با ارزش بوده و هست. دختر نازم اگه بدونی مامانی چقدر خوشحاله که تو رو در کنار خودش داره و اصلا متوجه نمیشه که روزها چطور داره می گذره. دخترکم روز به روز بزرگتر می شه و ما رو بیشتر به خودش وابسته می کنه. مامانی خیــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوســـــــتـــــت دارم      ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم ...
8 بهمن 1390